Tuesday, September 09, 2014

حذف انقلابی





امشب میخواهم برای همه شما بالاخص جوانان گرامی با هوش کم تجربه
داستانی را بگویم که این داستان خودش داستانی کوتاه در یکی از کتاب های
آلبرکامو بود

آلبر کامو مردی بود که حزب کمونیست برادر او را دوست نداشت زیرا
یونگ میگوید که شدیدا احساساتی بوده و آزادی خواه

داستان را یک مرد چهل ساله برای یک مرد دیگر میگوید

او میگوید که من تا ده سالگی دریافته بودم که پدرم مردی بی نهایت قوی
و کنترل کننده و از خود راضی بود و مادرم را مرتبا تحقیر میکرد تا
این که در ده سالگی دریافتم که او پول داشته و مادرم فقیر بوده و برای
رسیدن به پول مادرم هر تحقیری را تحمل میکند

هنگامی که ده سالگی من پایان یافت پدرم که شغل دادستان را داشت
به من گفت که لباس تمیز و مرتبی می پوشی زیرا میخواهم امروز ترا
با خودم به دادگاه ببرم تا شاهد کار من باشی
مادرم مرا آماده کرد و با او رفتم و او با جلال و جبروت و ردای سرخ
در محل قضا میرفت
و من متحیر به دنبالش تا وارد دادگاه شدیم و
او مرا گوشه ای نشانید و خودش با ابهت دادستان به پشت میز رفت
و ریاست دادگاه گفت که مجرم را بیاورید
و ناگهان از دری کوچک مردی سی ساله در حالی که عینکی بی
نهایت کلفت به صورت زده بود و چشمانش درست مانند جغدی
هراسان بود وارد شد و تحت تاثیر ابهت خود را جمع و جور کرد
و با نگرانی و ترس به همه می نگریست و بی نهایت مفلوک بود
و بدبخت به نظر میرسید و من احساس تنهائی اش را درک میکردم
که ناگهان صدای پدرم بلند شد که با خشونت راجع به او میگفت
و هی برسرش میکوبید و تحقیرش میکرد و تقاضای اشد مجازات
را میکرد و من حیرت زده نگاه میکردم
بالاخره دادگاه تمام شد وقرار شد روز جمعه او را اعدام کنند
و هنگامی که پدرم
برای صبح روز جمعه که در دادگاه شنیده بودم ساعت را
کوک میکرد که ساعت پنج برخیزد
تازه من دریافتم
که چرا او گاهی روزها ساعت را برای پنج صبح روزبعد
کوک میکرده است و قطعا
بر سر کشتن و اعدام کسی میرفته و ازاو و از مادرم متنفر
شدم و تصمیم به فرار از خانه گرفتم
ولی خوب چون سنم کم بود مقاومت کردم و در اولین فرصت
شانزده سالگی فرار کردم و شروع به همکاری با گروهی که
مخالف اعدام بودند کردیم

ما حزب مخالفان اعدام را به وجود آوردیم و تلاش های زیادی
کردیم و هنگامی که به شکل سازمانی بزرگ شدیم شروع به
دعواهای قدرتی کردیم و حذف فیزیکی یکدیگر
و ناگهان متوجه شدیم که ما مخالفان اعدام مرتبا یکدیگر را اعدام میکنیم
ولی برای لغو اعدام فریاد میزنیم


نانا زولا همان زن

No comments: