Monday, August 02, 2004

ناناي خوش شانس

حسن اقاي عزيزم
مطلبي که در مورد دوران دانشجوئي خود و فروش به نيه در ساحل دريا
نوشته بودي مرا ياد تجربه اي انداخت که فکر کردم بد نيست براي تو
و ديگر دوستان بنويسم .
هنگامي که در پاريس زندگي ميکردم تابستانها به ايران ميرفتم يک تابستان
قرار شد که خانواده ام به جنوب اسپانيا بروند و من هم به انان بپيوندم
دوست بسيار صميمي و نزديکي داشتم که هر دوي ما به فيلم هاي قديمي
ايتاليائي بسيار علاقمند بوديم بخصوص فيلم هائي که مراسم له کردن انگور
براي شراب سازي را در دهکده هاي ايتاليا نشان ميداد که زناني زيبا رو با
لباسهاي رنگارنگ در حال خواندن اوازهاي زيباي فولک ايتاليائي مشغول له
کردن انگور با پا هستند و در همان ميرقصند .
بهر حال اين دوست به من پيشنهاد کرد که قبل از پيوستن به خانواده براي
مدتي برويم و در تاکستانهاي انگور فرانسه انگورچيني و با پولي که به دست
مياوريم برويم نيس و کان و بعد او به پاريس برگردد و من بروم اسپانيا
قبول کردم و پس از يک سري تحقيقات عازم يک تاکستان بزرگ و معروف انگور
شديم و پس از استخدام به کار مشغول شديم
چشمت روز بد نبيند ان افتاب سوزان و کار بسيار سخت انگور چيني که به ظاهر
دلپذير ميرسد در همان دو سه ساعت اول دمار مرا در اورد تمامي دستانم زخم
و از کله ام دود بلند شد در حالي که با همدردي به کارگران الجزيره اي و مراکشي
مينگريستم به دوست خود گفتم من اين کاره نيستم او هم با چشماني گريان
گفت که او هم اين کاره نيست و وسائل خود را جمع کرده به کنار جاده امديم
به او گفتم من مقداري پول دارم برويم جنوب و صرفه جوئي کنيم حداقل دوسه
روزي انجا باشيم هنگامي که کنار جاده ايستاده بوديم براي اتو استاپ ناگهان
ماشين جاگوار سفيدي که راننده اش زن فرانسوي بسيار الگانتي بود رسيد و
ايستاد و ما را سوار کرد از ما پرسيد انجا چه ميکنيم من هم جريان را برايش
گفتم پرسيد دانشجو هستيد گفتم اري گفت حتما چپ هم هستيد گفتم البته
گفت حتما از من که شوهرم چندين کارخانه در ليون دارد هم متنفريد گفتم البته
گفت چپ هستيد ولي قادر به کاري که پرولتاريا ميکنند نيستيد گفتم البته !!
بهر حال در بحث و گفتگوئي که در گرفت به اندازه اي از دست من خنديد که گفت
ميداني چيه من از صداقت تو خيلي خوشم امده بنابر اين شما دو نفر را به ويلاي
خود در نيس براي دو هفته دعوت ميکنم .
سرت را درد نياورم ما را به ويلاي خود برد و دو هفته تمام مزه زندگي بورژواها را
چشيديم روزها در خانه بود و شبها معلوم نيست براي ديدن کدام فاسقش ميرفت
و صبح بر ميگشت روز اخر هم بليط قطار دوستم به پاريس و هواپيماي مرا به
جنوب اسپانيا به ما هديه داد و به من گفت :
يادت باشد اين دو هفته اي که گذراندي را به حساب ضرري براي سرمايه داري
بگذار و خوشحال باش که ضربه اي به کل جهان سرمايه داري زده اي !!!!!!! نانا

1 comment:

Hasanagha said...

آخه راست گفته تو چه چپی هستی که حاضر نبودی حداقل یکی دو هفته کار پرولترها رو انجام بدی؟
ما تازه بعد از فروش بنیه روی پلاژ، ماه سپتامبر را می رفتیم انگور چینی. روزی 100 فرانک بعلاوه 2 بطر شراب. البته سهم شرابهای من بیشتر می شد چون بعضی از دوستان عرق خور نبودند سهمشونو می دادند به من.
اگر باور نداری شاهدم دارم انشگت نشانه دست چپم در یکی از همان روزهای انگور چینی تقریبآ از وسط دونیم شد و هنوز آثارش باقی است