Tuesday, August 03, 2004

حيف اسب

هنگامي که دبيرستان ميرفتم دختري از هم کلاسي هاي ما بود
که پدرش تيمسار مهم دسته خري در ارتش شاه بود و اين دختر
دهان همه بچه ها را با مهم بودن پدرش و پدرم اين کرد و پدرم ان
کرد سرويس کرده بود .
روزي بچه ها در غيبت او به من گفتند نانا نميتوني کاري کني که
اين گه لوله ديگه اين همه از پدرش حرف نزنه گفتم چرا نميتونم
فقط تحمل کنيد .
مدتي مترصد شدم تا روزي عکس پدرش را که در شکارگاه سلطنتي
سوار بر اسب با اهن و تلپ انداخته بود به مدرسه اورد
در زنگ تفريح به جمع ما امد و عکس را به دست بچه ها داد
بچه ها يکي يکي نگاه کردند و بهم دادند تا به دست من رسيد
نگاهي کردم و گفتم بابات کدومشونه !!!!
با تعجب نگاهي کرد و گفت کس ديگه اي در عکس نيست
گفتم پس اسب چي !!!!!!
بچه ها زدند زير خنده هاي از ته دل او تا بناگوش قرمز شد قهر
کرد و رفت و ديگر هرگز از پدرش سخني نگفت . نانا

No comments: