نيما
من که دورم از ديار خود چو مرغي در مقر
همچو عمر رفته - امروزم فراموش از نظر
من که سر از فکر سنگين دارم و بربسته لب
شب به من ميخواند از راز نهانش - من به شب
بر لب درياي غم افزا تاسف مي برم
پهنه ور دريا - که چون من دلت ناساز آمده
مي سپارم نيز من از حرف تو راه خيال
مي دهم پيوند در دل هر خيالي با ملال
تا فرود آيم بدان سوهاي تو يک روز من
کاش بودم در وطن - اي کاش بودم در وطن
No comments:
Post a Comment