از نيما براي تو
اي دلاويز من ٬ اي همره همفکر عزيز
همچنان صبح دل افروز خيال تو تميز
و برادر شده چون رشته دندان به لبم
يا فشرده تر از آن ( با من آندم که توئي با بدان در کينه )
و مرا دوستي تو از اميدم در دل
بيشتر ديرينه
با همه حوصله من داغم از حوصله ام
فکر کاين حوصله آيا چه زمان
بارور خواهد بودن ؟
باور از من کن ٬ بايد
که به همپائي اين حوصله جان فرسودن
گر به سودا و شتابي شده ايم
ور به راه آمده ايم
يا گرفتار عذابي شده ايم
که به من ميرسد آيا روزي ؟
گرم تا روي زمين تاخته آيا خورشيد
ميوه کي خواهد از اين شاخه نو خاسته چيد ؟
با چراغي که درين خانه تنگ
با دلم مي سوزد
و به هر سرکشي اش دارد درخواست
کز براي همه آن همسفران افروزد
چشم در راهم سيماي چه همدردي را ؟
در خطوط بهم آميخته ي مبهم تقويم حيات تو و من ٬ و آناني
که چو من يا چو تو اند
روز نزديک خلاصي است اگر ٬
با کدام اسطرلاب
مي توانيم در آن برد نظر ؟
چند سال است که گشته سپري ؟
چند ماه است ؟ ...بگو
سال و مه را به حساب
برده غارت از من
يکه تاز شب و روز
همچناني که خيال دم بيداري را
خوابهاي شيرين
و جواني مرا
رنجهاي ديرين
تو بگو ٬ از چه در اين مدت هر چيزي غماز شده ؟
همچنان که مهتاب
در سخن چيني خود با مرداب
و دلارام سحر ديگر با من
قصه کم ميکند از رمز نهاني که از او خواهد شد شوريده ٬
صحنه ي اين شب ديرين ٬ که در او هر تعب است ٬
راه سر منزل مقصود و ره روز خلاص
در کدامين سوي تاريک بيابان شب است ؟
با زبان آوريش باد چرا
در نشيب دره ميماند خاموش ؟
( همچناني که به شن زار بياباني گرم
جويي آواره بماند ز خروش )
از چه غمگين ننمايد مردي
که جواني به هدر داد و٬ بر او
آن دلارام نيفکند نگاه ؟
( چون بهاري که بخنديد و شکفت
بي نشان از خود در ناحيه اي دور از راه )
No comments:
Post a Comment