مولانا
اي آنک اندر باغ جان آلاجقي بر ساختي
آتش زدي در جسم و جان روح مصور ساختي
مرغ معما گوي را رسم سخن آموختي
بازـ دل پژمرده را صد بال و صد پر ساختي
عاشق درين ره چون قلم کژ مژ همي رفتش قدم
بر دفتر جان بهر او پاکيزه مسطر ساختي
روزي بيايد کاين سخن خصمي کند با مستمع
کاب حياتم خواندمت تو خويشتن کر ساختي .
No comments:
Post a Comment