Tuesday, July 19, 2005

درخواست حياتي !!!!!!!


اگر خاطرتون باشه قبلا راجع به دوستي که فيلمبردار راديو
تلويزيون است براتون نوشته بودم
امروز ياد يه ماجرائي که برام تعريف کرد افتادم فکر کردم
براي شماها بنويسمش .

در زلزله شديدي که يکي از دهات ايران را( فکر کنم بوئين زهرا
بود مطمئن نيستم ) با خاک يکسان کرده بود .
شاه تصميم به ديدار از اين ده ميگيرد و به همراه عده اي از
ملازمانش و گروه فيلم برداري راديو تلويزيون ملي ايران به
آنجا سفري ميکند .
اين دوست ميگفت :
- جزو افرادي که به صف کرده بودند که با شاه ملاقات کنند از
يک خانواده ده نفري تنها دو پسر باقي مانده بود که بزرگتره
حدود بيست ساله و کوچکتره پسري هشت ساله بود .
هنگامي که شاه به اين دو رسيد و ماجرا را برايش گفتند
به شدت متاثر شد و به اين دو نفر که هر دو به شدت اشگ
ميريختند نگاهي کرد و از بزرگتره پرسيد :
- کاري از دست ما!!! برايت بر ميايد اگر خواسته اي داري بگو؟
اين پسر بيست ساله مدتي فکر کرد و بعد با گريه گفت :
- قربان بفرمائيد اين تصديق رانندگي ما را بدهند !!!!!! مدتهاست
که در امتحان رانندگي رفوزه ميشوم !!!!!!!!!

دوستم ميگفت : شاه از عصبانيت مانند لبو قرمز شد و به آجودان
خود گفت :
- اين مردکه که خر به دنيا آمده و الاغ از دنيا خواهد رفت !!!! فکر
کرده من افسر راهنمائي و رانندگي هستم !!!!! برادرش را
بفرستيد تهران و بگذاريدش مدرسه !!!!!!!!!!! نانا

No comments: