گل خندان !!!
همين الان ياد يه ماجرائي افتادم که خودم خنده ام گرفت
گفتم براتون بنويسم .
من يکي از بداخلاق ترين و اخمو ترين بچه هائي بوده ام که
امکانش وجود داشته
يعني به اين حد که من تا دوازده سيزده سالگي ابدا عکسي
ندارم که در آن خنديده باشم
از سه سالگي تا دوازده سالگي در تمامي عکس ها اخم
کرده ام به شدت
مادرم تعريف ميکرد که در سه سالگي هنگامي که من از خواب
بر ميخواستم و قبلا همه برخاسته و دور ميز مشغول خوردن
صبحانه بوده اند
با يک عدد عروسکي چيزي در بغلم وارد آشپزخانه شده و به
محض ورود من همه بايد سرها را زير انداخته و به بشقاب هاي
خود نگاه کنند و ابدا حق به هم نگاه کردن و به نانا نگاه کردن را
نداشته اند و حق با هم سخن گفتن را هم نداشته اند و بايد
فقط در سکوت با سر در بشقاب باشند تا من روي صندلي
بنشينم و همگي را با چشمانم چک کنم در حالي که همه خنده
خود را در سينه حفظ کرده بودند گويا من با دقت به صورت يک يک
نگاه کرده و هنگامي که از اين مساله که همه با تربيت هستند
اطمينان حاصل کردم آنگاه ناگهان بگويم - گشنمه !!!
و اين سخن از دهان من اخموي بداخلاق به معناي همگي آزاد
و طبيعي
به مادرم گفتم :- خوب چرا به من يک الف گوز تو دهني نميزدي
که بچه خفه و به روال خودتان برويد
گفت :
- بچه اي مگر اگر کسي به تو محل نميگذاشت تا الهي ظهر که
اذان راديو را بگويند زر ميزدي
و پدر آدم را در مياوردي
يک روز شروع به زر کردي پدرت رفت سر کار و غروب بازگشت
تو همچنان زر ميزدي که به محض ورود گفت - اکه هي !!!!!!
اين هنوز داره زر ميزنه ؟؟؟؟؟؟؟؟
من کلاس اول دبستان همان روز اول از تکرار اين شعر
ما گلهاي خندانيم
فرزندان ايرانيم
که داشتند به ما ياد ميدادند با اخم و تخم خودداري کردم و
هنگامي که معلم پرسيد - چرا نميخواني
گفتم - زيرا من گل خندان نيستم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نانا
No comments:
Post a Comment