
بعضي وقتا چه چيزائي چه چيزائي را ياد آدم مياره
آدم که نه يعني منظورم نانا خودمم !!!!
به حق چيزاي نشنيده و نديده و نبوئيده و نخورده و
نکرده و نلمسيده ( از فعل لمسيدن مياد !!) و ......
به هر حال کمي به اين عکس معروف استيو مک کوئين
نگاه کنيد تا بهتان بگم منظورم چيه ؟
عرضم به حضورتان که پدر من طنزي بي نهايت قوي و
خاص خود داشت و از زماني که من يادم ميايد بسيار با
هم ميخنديديم
مثلني برايتان يک مورد را ميگويم تا متوجه شويد چه
ميگويم
زماني که فکر کنم يازده دوازده ساله بودم سينماهاي
زنجيره اي مولن روژ فيلمي از ريچارد برتون را نشان
ميدادند به نام (( با خشم به گذشته بنگر )) از اون
فيلمهاي تخمي پخمي عشقي و انتقامي بود که
پدرم ابدا اينترستي نداشت عليزغم علاقه اش به
سينماي امريکا
و من هي يقه اش را گرفته بودم گاه و بيگاه که بايد
برويم با هم اين فيلم را ببينيم
روزي که سر پله ها يقه اش را گرفتم که :خوب کي
بريم ؟
به سرعت از من دور شد يعني چندين قدم برداشت
و سپس برگشت با يک قيافه اي از (( خشم ))
تقليدي به من نگاه کرد و سپس گفت :
- بيا اينم با خشم به گذشته نگاه کردن ولمون کن
اين فيلم ها را !!!!!!!!!!!!!!!!!!
به هر حال يادم هست که فيلم داستان وست سايد
که به روي اکران همين سينماهاي مولن روژ آمد
مردم اغلب ميگفتند - فيلم داستان وست سايد استوري
را ديده اي ؟
و من و پدرم کلي ميخنديديم ولي روزي به خانه آمد و
گفت ـ امروز آب دارچي اداره مون ميگفت :
- ميگن يه فيلمه به اسم داستان وسيله ساز !!! خيلي
قشنگه !!!!!!!!!
به هر حال ماجراي اين عکس هم اينه که به ژست استيو
مک کوئين دقت کنيد
يک دستش را به بلندي و يک دستش را به کمرش زده
من عادت داشتم که همواره اينگونه مي ايستادم و با کسي
سخن ميگفتم يا به جائي خيره ميشدم
و پدرم همواره مرا که اين گونه ميديد از هر جائي بود خود
را به من رسانده و آهسته در حال رد شدن ميگفت :
- آفتابه
و راست ميگفت عينهون پوزيسيون آفتابه مي ايستادم و
با گفتن آفتابه او من هر بار از خنده کبود ميشدم و از خنده
من باقي آدمها ...................................نانا
No comments:
Post a Comment