يک کول بازي !!!!!
بابا اي ذليل مرده هاي به زمين گرم خورده عجب مرا از
کار و زندگي شماها انداخته ايد ها ......فردا در اين
کشور روز بوقلمون بدبخت ٬٬٬خوري است و مردم دارند
خود را با خريد تيکه تيکه ميکنند
قبل تر ها بنده هر سال عده اي از اين جوانان دور از
خانواده را براي اين رسم که همه پيش خانواده هاشون
هستند به خانه ام دعوت کرده و برايشان سنگ تمام
ميگذاشتم و از يک هفته قبل خرکاري ميکردم
البته قبل از اون تر هم به اين آشپزخانه هاي مجاني که
براي هوم لس ها عيد ميگيرد ميرفتم براي کمک
امسال هم شش نفري را دعوت کرده بودم که مگر سر و
کله زدن با شما گذاشت که غلطي بخورم
امروز هول هول رفتم يه سري کامل بوقلمون و باقي گند و
گه هاي ((به داده هات شکر )) براي هشت نفر سفارش
داده و مانند تير برقي کمي آت و آشغالات و چه ميدانم
مشروب و باقي خريده و برگشتم
هرگز اين کار را نميکردم براي ميهمان دعوتي خودم شخصا
غذائي عالي تدارک ميديدم راستي فراموش کردم بهتون بگم
من يکي از عالي ترين آشپزهاي دور و بر خود هستم
يعني وقتي ميگم عالي بهتره باور کنيد حتي يک لقمه نان و
پنير و گردو را به شکلي براي گرسنه مياورم که ميگويد هرگز
قبلا نان و پنير و گردوئي به اين خوشمزگي نخورده است !!!!
عالي هستم عالي به معني مطلق براي اينکه با عشق غذا
درست ميکنم يعني غذا را (( خلق )) ميکنم
به هر حال اين از منتي که سرتون گذاشتم ورپريده ها حالا برم
سر اين که الاني يه کمي شراب خوردم و ياد يکي از کارهاي کول
خودم افتادم و گفتم براتون بنويسمش
قبلا بهتون گفته بودم که دوستي دارم که زن مردي ايتاليائي است
و از او دو کودک دارد و در شهري نزديک رم زندگي ميکند .
پنج شش سالي بعد از انقلاب برادر يک تکه ماه او که در ايران پزشگي
ميخواند و گويا در محيط دانشگاه آزارش ميداند به خاطر عقايد
سياسيش به ايتاليا به خانه خواهرش آمد و از آنجا تلاش براي گرفتن
ويزا به امريکا يا کانادا کرد
گويا خواهر شوهر اين دوست من که يکي از اون زن ايتاليائي هاي
مرد خوار بوده که بسيار پول دار هستند بسکه سر شوهرها را
خورده و انباشت ثروت کرده اند ميان سال چهل و پنج ساله و از اون
قهارهاي بچه خروس باز که حتي خانواده شوهرش را هم آدم
نميدانسته ولي گلويش ناگهاني پيش اين پسر محجوب آدم حسابي
ايراني گير کرده و دست از سر او بر نميداشته و با عناوين مختلف
مزاحم او بوده
زماني که من براي ديدن اين دوست به آنجا رفتم اين واقعه در حال
اتفاق بود و دوستم با من خيلي درد دل کرد و گفت در ميانه بدي
گير کرده ام و با اين سليطه هم دهان به دهان نميتوانم بشوم زيرا
مادر شوهر مرا زير کنترل کامل دارد و خر بيار و باقالي بار کن ميشود.
به او گفتم - اگر گونه اي با اين زن برخورد کنم که توهين به او نباشد
که براي تو شر درست شود ولي در عين حال خفه اش کنم برايت
اشکالي ندارد گفت - ابدا
به هر حال در تمامي ميهماني ها و کافه رفتن ها او را کاملا زير نظر
گرفتم و اگر چه بايد اعتراف کنم که از اين گونه زنان خوشم هم مياد
ولي بيش از حد دريده و خودخواه بود که بشود به او رحمي کرد
بالاخره شبي در يک ميهماني يخه اش را گرفتم !!!!!
نزديک نيمه شب بود و کله همه گرم و من روي يک مبل که دو نفر
ديگر هم جا ميشدند نشسته بودم گوشه مبل و باقي خالي بود
و داشتم به تلاش هاي اين زن که اکنون مست هم بود نگاه ميکردم
که ديگر داشت اين پسر بدبخت بدون ذره اي اينترست را ميکشت
ناگهان چشمان پسر به من افتاد و لبخندي زد به او اشاره کردم بيا
کنار من بنشين به سرعت آمد و نشست
بلافاصله زن مرد خوار هم آمد و کنار او نشست
من سکوت کرده و به روبرويم خيره شده بودم و اين زن هي سعي
ميکرد دست اين پسر را بگيرد و هي به انگليسي چيزهائي زمزمه
ميکرد
پسر هم هي ميگفت نميخوام
رو به پسر کردم و گفتم - چرا؟ مگر ميخواهد چه کند ؟
گفت - ميخواهد برايم فال دست بگيرد
گفتم چه عالي منم به فال دست اعتقاد دارم
اينجا زن مرد خوار خنده از روي شعفي کرد و گفت - براوو ميخوام
براش بگم که آينده اش چي ميشه
گفتم بسيار کار خوبيست بگير من هم نگاه ميکنم
دست پسر را در دست گرفت و مدتي کس و شعر راجع به چه ميدانم
اين خط گوز است و آن خط چس است و اين خط فس است و آن خط
چه ميدانم چي و بالاخره کليشه هائي از اين که در زندگي مشگل
بزرگي داشتي !!!!!!!!! و قلبت از احساس خالي است !!!! و نميدانم
از اينت استفاده نميکني و از اونت استفاده نميکني و ....بالاخره گفت :
- خط عمرت کوتاه است تو در پنجاه سالگي خودکشي خواهي کرد !!!!
همه ناگهان ساکت شدند و برادر دوست ما مانند بچه اي با صورتي
سرخ شده سرش را پائين انداخت
که من به وسط پريده و با خنده گفتم :
- بده من دستت را که همانطور که گفتم من به فال اعتقاد دارم !!!!
ميخوام منم فال ترا بگيرم و همزمان دست پر از انگشتر الماس و
مانيکور کرده و سفيدش را در دست گرفته نگاهي سطحي به آن
انداختم و گفتم :
- به هر حال تو خودکشي فلاني را نخواهي ديد چون اينجا به من
ميگه تو چهار سال ديگه بيشتر زنده نيستي !!!!!!
با بهت به صورت کاملا جدي و قاطع من نگاهي کرد و ناگهان همه
به زير خنده زدند و او اشگ ريزان محفل و سر اين پسر مظلوم که
خود ديوانه وار عاشق دختري بود و قرار بود دخترک هم از ايران
بيرون بيايد و بهم برسند ترک کرد
البته الان اون پسر يک جراح خوب در ساکرامنتو است و سالها
از طلاقش با همان دختري که برايش ميمرد ميگذرد
و زن بعدي امريکائي خود را هم طلاق داده ...........نانا
No comments:
Post a Comment