
خون !!!!!
روزی در گذشته های غبار گرفته مطلبی برایتان نوشتم که
در حقیقت زمانش اکنون است !
در پیک نیکی امریکائي - ایرانی قاطی......شخصی نواری از
شهرام ناظری
را که مولانا را خوانده بود با صدای بلند گذاشته بود و او
میخواند.
هنگامی که به بخش :
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد .
رسید
یکی از دستیاران جیمی کارتر در کارهای خیریه در
افریقا که در سازمان ملل کار میکرد از من پرسید این
خواننده چه میگوید ؟
هنگامی که برایش ترجمه کردم گفت :
- هی ..مرد ...تو باید دیوانه باشی که فکر کنی عشق و
جنگ بدون خون ریزی ممکن است !!!!!!!
این روزها خیلی به او فکر میکنم و روزهای شراب خوری و
بحث با او در آپارتمان محقرانه اش در نیویورک ........نانا
No comments:
Post a Comment