
شاملو
تک تک ناگزیر را بر مشمار
که مهره های شمرده
نیم شمرده به جام می ریزد
به سکوت رامشگری گوش دار
که واقعه ئی چنان پر ملاط را
حکایت می کند
به صیغه ماضی
به غیاب اندیشه مکن
گشت ومشت بی تاب و بی قرار
را دریاب
نگران اندیشناکی فردای تو
به صیغه حال
نهبه غیاب من منگر که هرگز
حضوری به کمال نیز نبوده ام
به طنین آوائی گوش دار
تنها
بکوک زیر و بم موسیقائی
نام توست
اسماء طلسمات حرفاحرف
نام تو را می داند
و از ژرفاهای ظلمات ٬
تا پشنگ
شعشعه الماسگون تاج
بلند آخرین خورشید
تو را
تو را
تو را
همچنان تو را
می خواند .
No comments:
Post a Comment