
غجب شبی بود !!!!!!
در وبلاگ عکاس خانه این عکس را دیدم
و یاد روز مرگ این رجائی نفرت انگیز که هیچ کس از او جاکوبن تر
نبود اون روزها افتادم و خنده های یک شب تا الهی صبح و دل
خنک شدن هایمان ....ما ..مشتی باقی مانده از گروه قربانیان
جنایتکاران اسلامی ایران !!!!!!
عرضم به خدمتتون که اون روزها رسم و قرار بر این بود که اگر هر
حادثه ای در سطح شهر اتفاق افتد ٬ (مهم بود )همه در خانه من با
هم قرار گذارده اند از قبل
به این معنی که هرکی هرکجای شهر است به سراغ نانای داغش
به دلشان مانده برود تا نظر هم را بدانیم و تبادل نظر کنیم
یادم است که من یک دوست بسیار قرتی قرشمال خود را با
شوهرش که او هم مانند زنش بود و هر دو در حال رفتن از ایران
به کانادا بودند به خانه ام برای عیاشی به سبک یاپی ها !!!!
دعوت کرده بودم و بساط مشروب و غذا و گرس را برایشان چیده
بودم که یک امشب را از مسائل سیاسی کمی فاصله بگیرم و
کمی به شکل غرب سر خودم را گرم کنم !!!!!!!
هنوز این میهمانان من نیامده بودند که ناگهان زنگ خانه ام به صدا
در آمد و یکی بعد از دیگری مشتی جوان فضول کاملا سیاسی
زولیده پولیده وارد شدند و آه از نهاد من برخاست !!!!
ساعت حوالی هفت شب بود و تاریک بود هوا یادم است تا لحظه ای
که یکی از بچه های آلمان که خبرنگار اشپیگل در ایران بود رسید
و به همه در میان ازدحام اعلام کرد که
رجائي و باهنر و عده ای گمنام ترکیده اند با بمب و خبر موثق است
رادیو را گرفته و همگی سراپا گوش شدیم
خبرنگار رادیو با شخصی سخن میگفت که در نخست وزیری کار
میکرد او گفت :
بعله ...بنده با چشم خودم آقای رجائي و باهنر را دیدم که از ساختمان
آتش گرفته خارج شدند !!!!!!!!!!!
که خبرنگار اشپیگل ما که کلی طنز داشت گفت :
بعله ...هردو بال زنان و توست شده کامل به سوی خدا رفتند خودم
دیدمشون !!!!!!
که مهیب خنده این جمع برخاست و دیگر کس و شعری که در این باب
رد و بدل نشد تا زنگ زدند و تازه من یادم افتاد که دو فقره قرتی قرشمال
ایرانی را میهمان دارم ای واویلا
با خنده های مستانه به سر پله ها رفتم و گفتم بچه ها خبر دارید ؟
هردو گفتند - چی شده ؟
گفتم - بابا رجائي و باهنر را مجاهدین پخ پخ !!!!
زنک کمی فکر کرد و گفت ـ رجائی و باهنر کی هستند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
که من و شوهرش به خنده های مستانه زدیم و هر دو بالا آمده و به
ضرب سریع بالا رفتن الکل ها مانند تاری در پود بحثها و خنده های ما
فرو رفته و تا الهی صبح ما این مادرجندگان را مسخره کرده و به ریش
تمامیشان خندیدیم
و برای همه آن افراد در شه نانا شبی فراموش نشدنی یادگار ماند
به ولای خود خود خود امیل زولا ........................نانا
No comments:
Post a Comment