
بحث هنر !!!!!!!
روزی بود و روزگاری و کشوری کوچک و مهربان به نام ایران
مردم ایران مردمی ساده و مهربان و همیشه عاشق و اهل
شعر و شراب و ادبیات بودند و هیچ گونه دشمنی با هم
نداشتند ارمنی و بهائی و یهودی و زرتشتی و مسلمان و
بودائی و هر مذهب دیگری با کمال صلح و دوستی در کنار
هم زندگی کرده و خشن ترین برخوردشان ساختن جوک
برای هم بود پریود
در این ایران کوچک که مردمش صغیر فرض شده بودند و شاه
که پدری دیکتاتور بود به همه میگفت که شما هنوز کودکید
و من برایتان تصمیم های بزرگ سیاسی و اقتصادی را خواهم
گرفت .
به دلیل صغیر شمردن مردم ایران سر و صدای روشنفکران و
دانشجویان و کادرهای آموزشی و اهل علم و سواد بلند
بود
متاسفانه همه نخبه گان ایرانی هم از نظر فکری کاملا کودک
باقی مانده بودند اکثریت گول وعده های شیرین حزب توده
ایران را که بی محابا بر اثر نفرتش از امریکا و شاه حاضر بود
خود ((جک د ریپر ))
هم رهبر ایران باشد ولی شاه نباشدددددددد ٬
را خورده سخنان این حزب جاسوسان توده را قبول کرده بودند
خاطرم هست یکی از گرم ترین بحث های زمان خفقان شاه این
بود که :
هنر باید متعهد باشد یا
هنر باید برای هنر باشد
و واویلا که از کور و کچلان جهان سومی پروپاگاندا زده استالینی
بی سواد پر مدعا که همه را با این بحث های بالا کشته بودند
هیچ گروهی نمیدانست از چه گه مفت میخورد پریود
زیرا در سانسور و خفقان شاه ما نمیتوانستیم هنرمند اساسا
داشته باشیم والسلام
آنان از هنر در جامعه آزاد که در کتابها خوانده بودند گه مفت میخوردند
و آنرا به جامعه ما بر گردان میکردند
همگی کودکان کودکستانی بودند که سر هیچ و پوچ با یکدیگر مثلنی
بحث هنری آرتی فارتی میکردند
توده ای ها صد در صد بنا بر نظریات استالین بزرگ عفونی معتقد بودند
که هنر باید فقط در خدمت طبقه کارگر باشد و هنر برای هنر بی معنا
است و واویلا از کوبیدن هنرمندانی که - توده ای پرو شوروی - نبودند
همه را فرمالیست و بورژوا زاده و انگ میزدند و هژمونی گهی سرخ
خود را در جهان روشنفکران داشتند
برای مردم عادی معمولی ایران که از دم غرب زده و امریکا زده بودند
مرکز فرهنگی ایران و امریکا در خیابان وزرا یک جهان شاد بود که دختران
و پسران جوان به آن رفته و با فرهنگ و راه و روش امریکا آشنا میشدند
و این مرکز حقیقتا عالی بود مدرن و مدنی بود هم باعث آشنائی دختران
و پسران جوان در یک محیط شاد و زنده و خالصا برای رابطه فرهنگی بود
کلاس زبان انگلیسی هم داشت
در برابرش باغی بود در خیابان وصال شیرازی بالاتر از تخت جمشید که
مرکز فرهنگی روس ها بود و عق عق عق
من یک بار رفتم ببینم چه خبر است شب جمعه بود و در باغ گوشه ای
لوبیای پخته خلقی میفروختند ارزان
گوشه ای عده ای جوان سبیل کلفت توده ای با کاپشن سربازی
مشغول بازی شطرنج بودند و یک پرده فیلم هم بود
که روبرویش مشتی صندلی ارج چیده بودند و همه در سکوتی سنگین
و کاملا کمونیستی منتظر شروع فیلم در این محیط حقیر خاکستری
مرده کمونیستی بودند
و وا وی لا که وقتی فیلم شروع شد صد رحمت به وقتی که لک لک ها
می ریدند !!!!!!!!!!!!باور کنید حالت خفقانی به من دست داد که دیگر
ماندن برایم ممکن نبود و فلنگ را بستم
بعله تصورش را بکنید که یکی از عشاق این باغ روسی بعدتر بشود
سینما گر مطرح ایران و شخصیت فرهنگی شما کوران و کچلانی که
فرهنگ امریکا را برای شما مفید تشخیص ندادند و خودشان فرهنگ
روسی را جایگزین آن کردند به وکالت و کفالت و وصایت شما مردم
بدبخت اسیر و فلک زده و بدشانس ایران
با این مقدمه کوتاه میروم سر ریدن به عباس کیارستمی :
ايلنا: عباس کيارستمی با فيلم «کپی برابر اصل» در جشنواره امسال کن حضور دارد. اين فيلم که در پارهای موارد طنزآميز است و به موضوع ازدواج میپردازد، در شهر «توسکانی» فيلمبرداری شده و از آن به عنوان اولين فيلم اين فيلمساز مؤلف ايرانی نام برده میشود که در خارج از ايران ساخته شده است. کيارستمی با خبرنگار ورايتی درباره چالشهايی که پروژه کپی برابر اصل برايش به همراه داشته، صحبت کرده است.
بعله بهنگامی که مردم ایران را در خیابان ها زیر کتک استخوان هایشان
را میشکستند و در زندان های مخوف قرون وسطی ئی کس و کون
آنان را پاره و پوره میکردند و مردم ایران را شل و کور و ضربه مغزی کرده
و یا حتی زیر ماشین انتظامی خود نهاده یا مانند دخترم ترانه موسوی
جهنم را نشان داده و بعد میسوزانیدند
کیارستمی در توسکانی ایتالیا همراه با جمیله صیغه ای خود فیلمی
راجع به عشق زنی و مردی که حتی ایرانی نیستند میساخت !!!!!
و همچنان شخص اول سینمای اسلامی ملا و بوی پا بود
تازه مادر جنده ادعا میکند که ساختن این فیلم برایش چالش هم داشته
ها ها ها ها ها ها مادر جنده چالش اون ساطوری است که به قلب
آن جوان زدند خفه شو کثافت
*فيلم «کپی برابر اصل» درعين حال که بسيار عميق و پرمغز است، طنزآميز نيز هست و همين موضوع باعث میشود بيننده احساس کند که ساخت اين فيلم برايتان سرگرمکننده و لذتبخش بوده. آيا همينطور است؟
ــ «ژيل ژاکوب» به من گفت که هرگز نبايد بگويی که ساخت فيلم برايت جنبه سرگرمکنندگی داشته؛ بايد بگويی ساخت فيلم برايت رنجآور بوده، کار سختی بوده، چون در غيراين صورت مردم فکر میکنند که فيلمی که ساخت آن برايت سرگرمکننده بوده، ارزش ديدن ندارد. اگر برای ساخت فيلمت رنج نکشيده باشی؛ کسی هم نبايد برای تماشا کردن آن حاضر به خريد بليت باشد. به نظر من ژيل ژاکوب بهتر از من میداند، ولی با اين حال بايد اعتراف کنم که ساخت اين فيلم برای ما بسيار لذتبخش و جزو لذت بخشترين تجارب عمرم بوده. ولی درعين حال نمیتوانم به توصيه آقای ژاکوب بیاعتنا باشم، بنابراين يک تجربه بسيار سخت را که در جريان ساخت اين فيلم برايمان پيش آمد، تعريف میکنم: يک سکانس هست که «ژوليت بينوش» در آن مشغول رانندگی است. او درحالی رانندگی میکند که دو دوربين خيلی بزرگ در جلويش قرار دارد و به همين علت به هيچ وجه نمیتواند مسير پيش روی خود را ببيند. شش نفر مان سوار آن ماشين بوديم و آن روز هم هوا بینهايت داغ بود، و به دليل تابش آفتاب نمیتوانستيم از کولر استفاده کنيم. حواسم بود که بينوش نمیتواند مسير را ببيند، با اين حال به طرز شگفتانگيزی رانندگی خود را کنترل میکرد. واقعا نمیدانم او چطور میتوانست در آن واحد هم رانندگی کند، هم بازی کند، و هم ديالوگهايش را بگويد. نگران بودم که نکند اتفاقی برايمان بيفتد. ولی اتفاقی نيفتاد. او کارش حرف نداشت.
از ژیل ژاکوب فاکتور میگیرم و میروم روی این اوقات خوشی که داشته ای
هیچ خبر داری هنگامی که اوقات خوشی داشته ای خیلی از ایرانی ها
با قساوت کشته شده اند ؟
هیچ خبر داری که وقتی تو دو دوربین گنده روی صورت این جمیله خانم
زوم کرده بودی سربازان عرب نصر الله مشغول تجاوز و کشتن ترانه
دختر من بودند ؟
خبر داری برات مهم نیست مگه نه ؟
*ژوليت بينوش در کل فيلم فوقالعاده بود. آيا فيلم را برای او نوشتيد؟ همکاری شما چگونه شکل گرفت؟
ــ بله، فيلمنامه را به طور اختصاصی برای او نوشتم. اصلا همه چيز از ژوليت بينوش آغاز شد. وقتی بينوش؛ جايزه اسکار را برای فيلم «بيمار انگليسی» برد، يک دوست روزنامه نگار از او پرسيد: "حالا که برنده جايزه اسکار شدهای لابد میخواهی بازيگر هاليوودی بشوی؟" و او هم در جواب گفت: "حقيقتش، نه. کارگردانی که خيلی دوست دارم با او کار بکنم عباس کيارستمی است. از شنيدن اين حرف او خيلی شگفتزده و غافلگير شدم، و دست بر قضا چند ماه بعد او را ديدم. اين مال ۱۲ سال پيش است، و من تقريبا ۱۲ سال در اين فکر بودم که چه پروژهای را میتوانم بسازم که ژوليت بينوش با آن ارتباط برقرار کند. او يکی دو سال پيش به ايران آمد تا من را ملاقات کند، و من همين جوری داستان اين فيلم را برايش تعريف کردم، بدون آن که اصلا در فکر ساخت آن باشم. وقتی داستان را برايش تعريف کردم واکنشی را که در چهرهاش ديدم و شور و شوقی را که از خودش نشان داد، باعث شد تا ساختار اين فيلم شکل بگيرد. البته خود روند تعريف کردن داستان باعث شد تا ساختار فيلم شکل بگيرد. فيلم براساس داستانی از من داشت سر و شکل میگرفت، و درعين حال شناخت من از او به عنوان يک زن با آسيبپذيریها و حساسيتها و آنچه که درمورد روحيهاش و همچنين رابطه او با بچههايش میدانستم، در کار دخيل بود. ماجر اينگونه آغاز شد.
به به به به از جمیله که ندیده عاشق کارگردان قمی ما شده بوده
میگما باید باید باید این جمیله خانم چپ روسی باشد یونگ میگه
من بی تقصیرم
راستی عباس خان میدانی در دوازده سال گذشته که مشغول فکر
به جمیله و ساختن - پروژه ات - بودی و درگیر حساسیت های جمیله
فرانسوی ٬ چه همه از مردم ایران را حکومتی که تو رسما نماینده
سینمایش هستی کشته است و تکه تکه تکه تکه کرده است
چطورخ که الانه برایت هنر برای هنر مطرح شده مگه شماها نبودید
که زمان شاه معتقد بودید که هنر باید در خدمت داس و چکش باشد
نکنه الانه فکر میکنی چون داس و چکش ایران را خورده است بنابراین
دیگر میتوان هنر برای هنررررررررررررررر بود ؟ نکنه یه وخ خداتون ناکرده ؟
*از اين فيلم به عنوان اولين اثر شما نام برده میشود که در خارج از کشور ايران ساخته شده است.
ــ نه، اين طور نيست. هيچ کدام از خبرنگارانی که با من گفتگو کردهاند به اين موضوع توجه نکردهاند که من دو فيلم ديگر هم در خارج از ايران ساختهام؛ يکی «ای. بی. سی. آفريقا» و ديگری «بليتها»، ولی فيلم کپی برابر اصل درواقع اولين فيلم «سينمايی» من است که در خارج از ايران ساخته شده است.
ما در تاریخ .... زمان ساختن این فیلم ترا ثبت خواهیم کرد درست یک سالی
که مردم مشغول جان کندن بودند تو هنرمندشان !!!!! وسط لنگ و پاچه
جمیله در قصری در توسکانی مشغول انجام فرائض سینمائی خود بودی
مگه نه جاکش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*مخصوصا که من خودم بومی شهر فلورانس هستم و برايم جالب بود که شهر توسکانی را برای ساخت فيلمتان انتخاب کرديد.
ــ اين فيلم بدون فلورانس اصلا وجود پيدا نمیکرد. نويسنده توی فيلم (که قهرمان مرد داستان است) میگويد که ايده نوشتن کتابش (که درست مثل فيلم، عنوانش «کپی برابر اصل» است) در شهر فلورانس به ذهنش رسيد. ايده ساخت اين فيلم هم در فلورانس به ذهن من رسيد. ماجرای اين فيلم کمابيش براساس يک داستان واقعی که در فلورانس اتفاق افتاد، ساخته شده است.
میگما خوش به حال فلورانسی ها که تو به آنان افتخار ساختن
فیلمی با جمیله که عاشق تو شده است دادی
من میگم شهردار فلورانس به هر دوی شما دکترای تاریخ
بدهد خاک بر سرش اگر ندهد
*برگرديم به بازيگران فيلم؛ برايم جالب بود که شما در اين فيلم از دو بازيگر غيرحرفهای استفاده کردهايد، يکی «ويليام شيمل» که در واقع خواننده اپرا است، و ديگری «آنجلو بارباگالو»، يکی از تهيهکنندگان اين فيلم که نقش کوچکی را بازی میکند.
ــ اول فکر میکردم قرار دادن يک بازيگر غيرحرفهای درمقابل ستارهای چون «ژوليت بينوش» کار پرمخاطرهای است. ولی بعدها در تابستان سال ۲۰۰۸ درحين کارگردانی يک اپرا به محض اين که ويليام شيمل را ديدم، متوجه شدم که چقدر به شخصيت مرد داستان من نزديک است. اين اولين دليلی بود که من پيش خودم فکر کردم او برای اين نقش مناسب است. دليل ديگر اين بود که با خودم گفتم ريسک کردن در اين مورد میارزد. میخواستم يک آدم غيرمشهور نقش مرد فيلم را بازی کند چون اين باعث اعتبار بيشتر فيلم میشد. من بيشتر دلم میخواست او اعتبارش را به فيلم من بياورد تا اينکه واقعا بازی کند. وقتی به عقب نگاه میکنم، میبينم يک دليل سوم هم وجود دارد، و آن اينکه: شايد دلم میخواست بينوش شيوه بازيگری حرفهایاش را کنار بگذارد؛ گفتم شايد اگر او درمقابل يک نابازيگر قرار بگيرد، مثل نابازيگرها بازی میکند. ولی عملا همه ما غافلگير شديم چون شيمل اتفاق بازی خيلی خوبی از خودش ارائه داد و ژوليت هم درمقابل او از تمام مهارتهای حرفهایاش استفاده کرد و به بيننده اين حس را به طور کامل انتقال داد که شخص صادقی است. همچنين درمورد آنجلو بارباگالو از همان اولين ديدار به او علاقهمند شدم؛ او اول درمقابل درخواست من برای بازی کردن مقاومت کرد، ولی درنهايت پذيرفت که بازی کند و من از نحوه بازی او شگفتزده شدم، مخصوصا در آنجا که به پسر ژوليت نگاه میاندازد که واقعا حرف ندارد.
بابا یه کمی از کون این جمیله بیشتر بخور
عباس خان خیالت تخت من این جایزه را اگر به تو بدهند از نوبل شیرین
عبادی به کامت تلخ ترررررررررررررر خواهم کرد من ترا از نزدیک و با
دیتیل زندگیت میشناسم
زن یکی از بازیگرانت دهانی بی نهایت گشاد
دارد و از تو و کلوزت هایت برایم بسیار گفته است یک نشانی از او
میدهم برای فکت دهانش گشاد است و زیاد می خنددددددددد !!!
برو فکر کن ببین از زنان اطرافت کیست ها ها ها ها ها
کشوی سیاهی در مخ ام برایت دارم !
*اين روزها کجا زندگی میکنيد؟
ــ من در تهران زندگی میکنم. مدت دو ماه در کشورم نبودم تا فيلم کپی برابر اصل را در ايتاليا بسازم. الان هم در جشنواره کن هستم ولی بعد به کشورم برمیگردم.
من ترا چه در ایران چه خارج از ایران از حیض نفاس خواهم افکند
عشقم کشیده که ترا کون لخت کنم نمیدونم چرا ؟
*کار بعدیتان چيست؟
ــ فيلم بعدیام کاری است که قبل از کپی برابر اصل میخواستم بسازم ولی ساخت آن به تعويق افتاد. عنوان آن فعلا «پدر و پسر» است. اين فيلم را در ماه سپتامبر و با حضور يک بازيگر حرفهای (حامد بهداد) شروع میکنم. گفتن اينکه موضوع اين فيلم درباره چيست کار سختی است چون ساختار روايی ندارد، به همين دليل فکر میکنم که بيشتر يک جور کار تجربی خواهد بود. ايده ساخت اين فيلم چندين سال با من بوده. فکر کنم شرکت MK۲ کار پخش بينالمللی آن را برعهده خواهد داشت.
بعله هنگامی که بخواهی در یک سیستم کله محمد پیامبر در کون
جوزف استالین به مقامات بالا برسی شرایطی لازم است که
عبارتند از :
یک
به یکی از دوبخش خودی های داخل تعلق خاطررررررررر داشته باشی
مال تو به بخش استالین بوده مگه نه ؟
دو
از همه چیز بگی الا همان چیز ممنوع که نامش حق مردم ایران است
سه
گونه ای رفتار کنی که هر دو بخشی که در ضمن رقیب هم هم
هستند با تو یکی کاری نداشته باشند نمیدونم چرا ؟
سپس نور و کان و فستیوال و معروفیت و خانم و پوووووووووووووووول
از سراپایت می بارد
و میتوانی عین صیاد که به شهر آمده بود یک
عینک فلینی به چشمان چپت بزنی و با خبرنگاران بین المللی انگاری
که خود فدریکو هستی مصاحبه کنی
و تازه ادعا کنی که نظام رابطه
خودش را با هنرمندان !!!!!!! ( انگاری با اسلام کسی میتونه هنری
ارائه بده ) قطع کرد ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها از خر کردن مردم
ایران
تو راستی راستی خیال کرده ای ما همگی الاغیم عباس خان ؟
مگه نمیگم از مکتب قدیمی ها بترسید ما بچه سیاسی های
مکتب قدیم را میگم
کونده خارشی مادر جنده مردم فروش ......................نانا زولا

No comments:
Post a Comment