
تمام شب آنجا
میان سینه من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
ترانه ای غمناک
چو دود بر میخاست
ز شهر زنجره ها
چو دود می لغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی ز خود می ماند
کسی ترا می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت
فروغ فرخزاد
No comments:
Post a Comment