
هیچ نمیرد آتشی ز آتش دیگر ای پسر
ای دل من ز عشق خون خون مرا بخون مشو
چند گریختم نشد سایه من ز من جدا
سایه بود موکلم گرچه شوم چو تار مو
نیست جز آفتاب را قوت دفع سایها
پیش کند کمش کند این تو ز آفتاب جوی
ور دو هزار سال تو در پی سایه می دوی
آخر کار بنگری تو سپسی و پیش او
جرم تو گشت خدمتت رنج تو گشت نعمتت
شمع تو گشت ظلمتت بند تو گشت جست و جو
ختم کنم برین سخن یا بفشارمش دگر
حکم تراست من کیم ای ملک لطیف خو
مولانا
No comments:
Post a Comment