در کوچه آشتي کنان - شاملو
پيش مي آيد و پيش مي آيد
به ضرب آهنگ طبلي از دورن پنداري ٬
خيره در چشمانت
بي پرواي تو
که راه بر او بسته اي انگاري ٬
در تو ميرسد از تو بر ميگذرد بي آن که واپس نگرد
در گذرگاه بي پرهيز آشتي کنان پنداري ٬
بي آنه به راستي بگذرد
چرا که عبورش تکراري است بي پايان انگاري
يکي بيش نيست
گرچه صفي بي انتها را ماند
- تداوم انعکاسي در آينه هاي رو در رو پنداري -
و به هر اصطکاک ناملموس اما
چيزي از تو مي کاهد در تو
بي اين که خود دريابي
انگاري
چهره در چهره بازش نميشناسي
چنان است که رهگذري بيگانه ٬ پنداري ٬
اما چندان که واپس نگري
در شگفت با خود ميگوئي :
- سخت آشنا مي نمايد
ديروز است انگاري ٬
No comments:
Post a Comment