مار سياه !
بجه ها راستش امروز زياد حال و حوصله مطالب سنگين
و رنگين رو ندارم و فکر کردم براتون بخصوص کساني که
خاطره هاي بعضا خنده دار مرا دوست دارند خاطره اي
بنويسم .
جونم براتون بگه که فکر ميکنم بگير و بکش ها شروع
شده بود و اوضاع هم قدري کيشميشي بود براي
بسياري از دوستان در ايران
که سفري فراموش ناشدني
دسته جمعي به شمال کرديم و براي تا آخر عمر خود
خنديديم جاي همگي خالي
يکي از دوستان در مجتمعي حول و محور متل قو پدر و
دائيش دو ويلاي چسبيده به هم داشتند
زمستاني همگي قصد رفتن به شمال کرديم و سي نفري
بوديم
عده اي متاهل و عده اي مجرد دو سه نو جوان
خاطرم نيست با چند ماشين به آنجا رسيديم و متوجه شديم
که اين سرما شوخي بردار نيست
فراموش کردم بگويم که بين اين افراد بسياري از کساني که
شما اکنون ميشناسيد بودند و نظر به فوت داريوش روشنک
من به خود اجازه گفتن خاطره اي از او را اينجا ميدهم چون
به قول کوبريک اکنون همه ايکوال اند .
قرار را بر اين گذارديم که اطاق ها را به دو زوج در اين و دو زوج
در آن يکي واگذار کرده و نظر به کارها و فس و فس هاي زنان
قبل از خواب زنان در يک ويلا در کيسه خوابها جلوي شومينه
بخوابند و مردان هم در آن يکي به همين ترتيب
همه دوستان ميدانستند که من هرگز به سفري که بايد روي
زمين بخوابم نخواهم رفت و مبل هر محلي براي من بود بر مبناي
قراردادي تهديدي و شفاهي از جانب من !!!!!!!!!
کار من در اين سفر خوردن کمي شراب دست افشار خانگي ايراني
که اون زمان ها به سرکه بيشتر شبيه بود !!!!!! و نظاره اين گروه
همه باهم و خلي و چلي هر کس و با هم
اولا همه از کله صبح تا موقع خواب يا مست بودند يا هاي با گرس
و مثنلي در اين هياهو دو نفر شطرنجي بسيار جدي بازي ميکردند
دو نفر در گوشه اي براي اين که کسي حرفهايشان را نفهمد به
زبان ايتاليائي حرف ميزدند البته يواش يواش چون اعتمادي به ديگران
نداشتند از چشمهايشان کاملا معلوم بود !!!!!!!
دختري که شما همه ميشناسيد
ا عده اي را دور هم جمع کرده بود و برايشان از خواص بودا ميگفت
همين ميان يکي از بچه ها که خبرنگار اشپيگل بود در ايران با يکي
ديگر محتويات داخل خشتکش را به بودا حواله ميداد
دو کودک جوان در ميان حياط دنبال مرغ بي چاره اي کرده بودند و ابدا
دست از سر اين مرغ بيچاره بر نميداشتند و او را تا حد مرگ مي دواندن
و هنگامي که من فرياد زدم
مرغ را ول کن
پدرش بي اين که سر از روي شطرنج بردارد و ببيند من با کي هستم
فرياد زد
بچه ها مرغ رو ول کنين!!!!!!!!!!!
خلاصه که گروهي حسابي مشنگ با هم بوديم و من اين ميان با قصد
قبلي ضبط ذهني هوشيار ماندم .
اولا شب اول هنگامي که مردان مدتي بود رفته بودند و متاهلان هم به
اطاق ها رفته و درب ها را بسته بودند
مشتي زن خل و ديوانه شروع به پهن کردن کيسه خواب ها رديف از جلوي
شومينه که گرم دلنواز بود مانند صفي کردند که براي من که روي مبل
تصرفي خود بودم و مانند کلوپاترا دراز کشيده و به همه نگاه ميکردم !!!!
بسيار خنده دار بود که عينهون سربازخانه بود و تازه براي جاي نزديک به
شومينه مانند فيلم هاي سکسي زنانه که زنها به جان هم مي افتند
و موهايشان پريشان ميشود و در بعضي صحنه کون و کپلشان هويدا
اين يه مشت زن نره خره جلوي چشمان حيرت زده من مدتي کتک کاري
بعضا جدي کردند !٬!!!!!و سپس کيسه خواب هاي خود را بازور بين هم
تپاندن که مبادا بعد از کوفت اون همه ودکا !!!
يه وقت خداي نکرده بچان !!!!!!!!!
و سپس براي من ساده لوح بين اينان اتفاقي افتاد که نگو و نپرس !!!
يعني همگي کرم قبل از خواب را ماليدند و چه ميدانم مسواک کردند و
مستراح خود را رفتند و به درون کيسه خواب ها رفتند
و من تازه برخاسته بودم که بروم و کيسه خواب خود را از کوله خود در
آشپزخانه بياورم که خواهش ها شروع شد !!!!!!
خواهش هاي پايان ناپذير !!!!!
- قربون دستت نانا اين عينک منو بذار رو طاقچه يه جوري که دور وبرش
هيچ چي نباشه و نشکنه
- قربون دست نانا ميشه يه ليوان اب براي من بياري
- قربون دستت نانا حالا که آبو آوردي ميشه کيفمم بدي که قرصم
رو از توش در آرم
- قربون دستت نانا اين آباژوره رو اول خاموش کن چشممو ميزنه بعد برو
سرکارات !!!!
قربون دستت نانا...............
و يه وخت شد من ديدم نيم ساعت است دارم براي اينان سرويس ميدهم
ناگهان خشمگين شدم و فرياد زدم
- خوب مادرجنده ها اگه قراره اين طوري باشه ها من فردا غروب از ساعت
شش ميرم تو کيسه خوابم روي مبل و هي با قربون دستت ازتون تا وقت
خواب سرويس ميگيرم لکاته ها !!!!!!!!!
که هره کره همه بلند شد و ما رفتيم کارمون رو کرديم و اومديم کپه مرگمون
رو گذاشتيم
قرار بود يک هفته اي باشيم که رسيديم به شب جمعه اي که ناگهان من
ديدم از الهي طلوع صبح يعني ساعت دوي بعداز ظهر به وقت متل قو
همه يه گونه اي ديگر به خود پرداخته چه زنها توالت بيشتري کرده و چه مردها
بي مها با به شنگول کننده ها رو اورده اند !!!!! با خودم گفتم
ياللعجب ديگر اينان کي هستند ؟؟ چهار روز است مشغول الواطي هستند
ولي به امشب که رسيده ميخواهند خيلي الواطي کنند چون شب جمعه
است و توفيق بدبخت ميگفت که :
شب جمعه دو چيز يادت نرود ....دوم روزنامه توفيق
خانومون و آقايان يه نمه پيرتر ميدونن که نانا چي ميگه ؟
به هر حال گفتم :
- بچه ها چه خبره همه سرحال ترين و زنا هم مث زناي جنده خونه که
شب جمعه احتمالا بيشتر توالت ميکنن توالت کردن و بعله ....
انگاري که از روز دوشنبه تا حالا بيگاري تو اردوگاههاي کار هيتلر کرديد؟
به هر حال دوستان آن شب تمامي اين زنان عزيز کاملا از خود بيخود شده
بودند که نزديک بود براي ما گرفتاري درست کنند
هنگامي که ساعتها بود که مردان و متاهلان خوابيده بودند و زنان هي
رفت و آمد و چيز و شعر به هم ميگفتند
ناگهان دو ماشين جيپ پاسداران از جلوي دو ويلا گذشت و به انتهاي
فضا که به جنگلي ميرسيد رفت و هر دو نورهاي چراغها را به ديواري
انداختند که ثابت ماند
و هنگامي که همگي بچه ها با نگراني از پنجره بيرون را در تاريکي
مينگريستيم يکي از دختراني که زيادي گرس کشيده بود دچار فريک
شد و شروع به فريادهاي بلند که بچه ها دارن يه جووني رو پاسدارها
روي اون ديوار دار ميزنن !!!!! شاخه هاي درخت را انساني ميديد !!!!
و هي جيع ميکشيد و به سر و صورت خود ميزد و هي صدايش بلند تر
و بلندتر ميشد که ما همگي او را گرفته بروي زمين انداخته و دهانش
را گرفته و نوازشش ميکرديم که نه اشتباه ميکني دنبال چيزي ميگردند
درست هنگامي که من او را کاملا قانع کردم ناگهان صداي وحشت زده
روشنک داريوش از مستراحي ايراني که در عقب ويلا بود بلند شد و
هنگامي که من در مستراح را گشودم از خنده اي کاملا بي تاب شدم
به جان مامانم روشنک داريوش از مستي به شکل مستراح فرنگي
روي مستراح ايراني نشسته و مانند کسي که براي اتل متل توتوله
آماده ميشود و داشته کارش را ميکرده و هنگامي که شلنگ فلزي
مستراح را رو به خودش گرفته و شير را ميپيچاند ناگهان کله شير
در دستش مانده و آب به صورتش پاچيده و او از وحشت شلنگ را ول
کرده که شلنگ ديوانه وار دور خود ميچرخد و روشنگ بدبخت قادر
به گرفتن شلنگ نيست و فرياد ميزند
با هزار بدبختي شير کوچک پشت را بستم و او را بلند کرده و به
داخل آوردم و تشويق به بي سر و صدائي به دليل وجود پاسداران
کردم
و درست در لحظه اي که همه اين زنان وحشت زده و مست و متوهم
با وحشت از پنجره جلوئي ويلا به بيرون نگاه ميکردند ناگهان چشم من
به مار کوچکي که از کنده براي اتش بيرون امد که به سرعت پشت
ميزي
رفت افتاد و فرياد زدم بچه ها مار سياه !!!!!!!!!!
با اين فرياد همگي اين زنان فريادهاي بلند زنان و موي خود کنان با
لباسهاي منگولي پنگولي قرمز و سبز و آبي و سياه خواب که بسيار
هم سکسي بود به سرعت به حياط دويدند که ديدن اين صحنه و اينان
از پشت
به نظر من از ترس مار به افعي هاي پاسدار مشغول به کاري مشکوک
اون موقع شب تو جنگل بردن بود !!!!!!!!!!
به دليل فريادهاي جانخراش همگي اين اجناس لطيف دوستان من ناگهان
از ويلاي بغل لشگر سلحشور مردان با تنکه و پيژامه و رکابي و عرق گير
و هر شکل خوشگلي از جمله کچل هاي استقراضي مو ولو شده !!!!!
به کمک زنان لطيفه آمده و همگي با هم فريادهاي جگر خراش ميکشيدند
که انگاري همين الان از کوره ذوب آهن اصفهان !!! بيرونشان کشيده اي
که بالاخره توجه پاسدارن جلب به سوي ما امده و معلوم شد که يکي از
سرشناسان محلي سگش را دو روز است از دست داده و آنان نيمه هاي
شب به عنوان شب کاري دنبالش ميگردند و آخرين بار کنار اين ديوار
ديده شده !!!!!!
و با نگاه هائي بسيار زشت و شهوتناک ابتدا تن و بدن اجناس لطيف ما
را کمي برانداز کرده و از تعداد افراد فکر رشوه را از سر بدر کرده و
ما را با باقي ودکاها و گرس ها و خنده ها برجاي گذاردند . نانا
No comments:
Post a Comment