Wednesday, June 21, 2006

جلق مدام !!!!!!


خوب بچه ها جونم الان موقعشه که يه استراتژي در برخورد با
اين مادرجندگان اسلامي ايران يادتون بدم .
من اسمشو گذاشتم حمله لفظي براي جلوگيري از باز شدن
دهان حمله کنندگان به مردم .

حقيقتش را بخواهيد براي يکي از شما نوشتم خصوصي ولي
براي همگي شما ننوشتم دليل حقيقي رفتنم از ايران را !!!!!

هنگامي که در برلن ويزاي توريستي امريکا را گرفتم ناگهان به
دليل دو ماه دوري از ايران و کم رنگ شدن چيزهائي تند و تيز!!!
در ايران
با خودم گفتم نميروم برميگردم ايران و همه را قانع کرده با برادرم
خدا نگه دار کردم و با قطاري به فرانکفورت رفتم که به ايران بازگردم

در فرانکفورت سوار هواپيماي ايران اير شدم و ناگهان به محض
نشستن مردي ايراني ريشو و انگشتر عقيق و باقي قضايا از
کنارم رد شد در حالي که چمدان خود را با دست بالا نگه داشته
بود و بوي نفرت انگيز هفته ها مانده عرق زير بغل کسي را که
تا ميتواند ميلمباند ولي اين بلوز را ده روز و بيست روز به تن ميکند
بدون هيچ رحمي به باقي انسانها .....مشام حساس مرا به
شدتي آزرد که تازه شکنجه بوهاي ايران يادم آمد !!!!! و رفتن
برايم به شکل آبشني در آمد که با نگاه اول به صفحه کيهان روز
و ديدن جمله نفرت انگيز :

رزمندگان اسلام امروز از تپه هاي الله و اکبر ........

قطعيت يافت .
با خود گفتم :
مرا چه به اين بوها ؟؟؟؟ هنگامي که تنها هابي زندگيم عطر شناسي
و داشتن و استفاده کلکسيوني از عطرهاي اگزاتيک است و اين
هابي را از جواني داشته ام
در گلاب گيري هاي قمصر تا کاپري جنوب ايتاليا رفته و آمده ام و
تاريخچه عطر را فوت آبم ؟

پس بايد بروم

مرا چه به رزمنده اونم اسلامي بر سر يا ته تپه اي بنام خدا بزرگ
است
هنگامي که از سر تا به پاي از خدا گرفته به پائين ميشاشم ؟؟؟؟؟؟

و از ايران رفتم .

برايتان خاطره اي از برخورد توهيني ابتدا از طرف من براي انگشت
به کون کردن و ريدن به فرمول هاي رايج کميته چي هاي مادرجنده
فاسد رشوه گير جاکش اون موقع مينويسم تا تفهيم شويد .

شايد دو سه ماهي قبل از خروجم از ايران روزي جلوي خانه متوجه
شدم که ماشينم به سرقت رفته است .
خوب کاريست شده به پليس مشخصاتش را دادم و با تاکسي اينور و
اون ور ميرفتم
يک هفته بعد از کميته اي در کرج به من تلفن شد که ماشينت را
يافته ايم اينجا با ماست بيا ببرش

با خود گفتم اين مادرجندگان قطعا از من شيتيلي خواهند خواست
و اوور ماي دد بادي ....که اينا بتونن از من پولي بگيرن حتي به قيمت
زندان رفتنم !!!!!!!
بنابر اين شال و کلاه الگانتي کرده و مانند زني بسيار پولدار و شيک
و پيک تنها با روسري مثلني شانل
با قصد تحقيرشان و شروع حمله
به کميته رفته از پشت شيشه کمي ماموري را که قرار بود به او رجوع
کنم عميق نگاه کرده و مردي مانند شيره اي هاي جوان ديدم با
ريشهائي يکي در ميان و تکه هاي کچلي صورت بي ريش همه جا
خودنمائي کنان که تنها ريختن آبي از گوشه لبانش کم دارد که دچار
بيماري جلق مدام !!!!!! که اوست نشان دهدش !!!! ديدم

با ژستي بسيار سينمائي که از ستارگان سينما آموخته بودم وارد
اطاقش شدم و با نگاهي بسيار از بالا و کمي اخمو گفتم :

- پس کوشش اين ماشين من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به جان خودم مانند سربازي که جلوي مثلني ملکه فرح بلند ميشود
به آهستگي از پشت ميزش برخاست و به سرعت کليد را به دست
من داد و گفت بفرمائيد از اين طرف !!!!!!!
مرا به بيرون برد و ماشينم را نشانم داد من با سرعت درب را باز
کرده و کيفم را در يک طرف انداخته در سکوت مشغول کار خود بودم
و هنگامي که او متوجه شد که من چيزي نميگويم به جان مامانم
چنين گفت :
- ديگر بايد ما را ببخشيد که نتوانستيم جلوي دزدي را بگيريم ولي
مالتان را يافتيم ما به شما افتخار ميکنيم !!!!
و هنگامي که من با دو چشم حيران برگشتم ديدم در حالي که
هر يک از چشمانش در حدقه به سوئي ميرود يکي به شمال و
يکي به غرب دارد از من به عنوان سمبل گروهي سخن ميراند که
ما گل آنها هستيم
احتمالا چون پولداريم و عطري پطري !!!!!!!!!

همين گونه که مشغول ماليدن سر ماها !!!! به سر خدا و پيغمبر
بود گفتم :


- خبه ..خبه ....اين اداها رو در نيار من به شماها پول مفت بده
نيستم و ماشين را روشن کرده و رفتم . نانا

No comments: