Sunday, June 18, 2006




نيما


من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکي .

با قايقم نشسته به خشکي
فرياد مي زنم :
(( وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت اين ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادي اي رفيقان با من ))

گل کرده است پوزخندشان اما
بر من٬
برقايقم که نه موزون
بر حرفهايم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بيرون

در التهابم از حد بيرون
فرياد بر مي آيد از من :
(( در وقت مرگ که با مرگ
جر بيم نيستي و خطر نيست ٬
هزالي و جلافت و غوغاي هست و نيست
سهو است و جز به پاس ضرر نيست ))

با سهوشان
من سهو مي خرم
از حرفهاي کام شکنشان
من درد مي برم
خون از درون دردم سر ريز ميکند
من آب را چگونه کنم خشک ؟

فرياد مي زنم
من چهره ام گرفته
من قايقم نشسته به خشکي
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست :
يک دست بي صداست
من ٬ دست من کمک ز دست شما مي کند طلب

فرياد من شکسته اگر در گلو ٬ و گر
فرياد من رسا
من از براي راه خلاص خود و شما
فرياد مي زنم
فرياد مي زنم !

No comments: