Monday, April 09, 2007



مولانا - برای پاگنده عزیزم


دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
که امشب می نویسد زی نویسد باز فرداری

قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیر آن
قلم گوید که تسلیمم تو دانی من کیم باری

گهی رویش سیه دارد گهی در موی خود مالد
گه او را سرنگون دارد گهی سازد بدو کاری

بیک رقعه جهانی را قلم بکشد کند بی سر
بیک رقعه قرانی را رهاند از بلا آری

کر و فر قلم باشد بقدر حرمت کاتب
اگر در دست سلطانی اگر در کف سالاری

سرش را می شکافد او برای آنچ او داند
که جالینوس به داند صلاح حال بیماری

نیارد آن قلم گفتن به عقل خویش تحسینی
نداند آن قلم کردن بطبع خویش انکاری

اگر او را قلم خوانم و گر او را علم خوانم
درو هوش است و بیهوشی زهی بیهوش هشیاری

نگنجد در خرد وصفش که او را جمع ضدینست
چه بی ترکیب ترکیبی عجب مجبور مختاری .

No comments: