Saturday, April 28, 2007




خانه حقارت و وحشت !



یکی بود یکی نبود سر یک کوه سنگی خانه ای بود قدیمی و
محکم و بزرگ که در آن پدر و مادری خودخواه با کودکان خود
زندگی میکردند
این خانه که قوانین و قواعد عقب مانده ای بر آن حکمروائی
میکرد که منصفانه نبود زیرا والدین تصور میکردند که همه
ساکنان این خانه صغیر و نادان هستند و به آنان اجازه دخالت
در کارهای مربوط به خانه و بیرون از خانه را نمیدادند

بچه های این خانه عمدتا شکم سیر بودند و لباس مرتب و
تمیز در بر داشتند میتوانستند در اطراف خانه و کوه و دشت
گردش کنند
میتوانستند از بین خیمه شب بازی های درون خانه به میل
خود هر کدام را که میخواستند انتخاب کنند
میتوانستند زن و مرد با هم لاس علنی بزنند
میتوانستند به نوع غذا اعتراض کنند
میتوانستند به عنوان صغیر در سرنوشت خود اظهار نظر کنند
میتوانستند به سفرهای کوتاه بروند
میتوانستند ........
هر گهی که دوست دارند بخورند به غیر از گه راجع به والدین
و سرپرستان خانه و کارهای قانونی و غیر قانونی آنان

بنابر این عده ای کودک صغیر محاسبه میشدند که نیاز به کفیل
دارند
احدی از بین این کودکان صغیر جدی گرفته نمیشد و خواسته های
شکمی و زیر و شکمی این کودکان بر اورده میشد
ولی خواسته عنصر بی مصرفی به نام ذهن ندیده انگاشته میشد
برای خواند کتاب های غیر درسی باید این کار را مخفیانه و زیر لحاف
با چراغ قوه بخوانند
والدین اگرچه با این کودکان نامهربان نبودند ولی به دیده تحقیر به آنان
نگریسته و زندگی خود را میکردند

تا روزی که نارضایتی این کودکان از تحقیر به درجه ای رسید که شورش
کرده و مصممانه برای برچیدن بساط تحقیر و تحقیر کننده برپا خاستند
همگی با هم با شکستن اسباب و صندلی و مبل ریاست والدین هر دو
را از خانه و کشور بیرون کرده و تازه مشغول تبریک گفتن به خود و یکدیگر
بودند که ناگهان سایه سیاه شوم عبای مردک فالگیر مادرجنده مکاری که
از روباه موذی تر و کثیف تر بود پشت در خانه هویدا شد

این مرد موذی که هیچ ریشه ای بین این کودکان و این خانه نداشت و از
هر بیگانه راهزنی بیگانه تر و راهزن تر بود
با آیه های قرانی !!!! از دلسوزی برای این کودکان و وعده های
بهشتی برای این کودکان خود را میانشان جا کرده و عده ای از کودکان ساده
لوح تر را با خود همراه کرده و با کشتن و قلع و قمع و تصاحب تمامی خانه
هرچه را هم که این کودکان از شادی و بازی و لذت در دوران والدین احمق
خود داشتند از ایشان گرفته و تمامی خانه را به شکل زندانی مخوف و
قدیمی چون باستیل فرانسه در آوردند
داستانهائی که از قلعه به گوش مردم دهات اطراف میرسید به گونه ای
بود که بر تن باقی کودکان جهان وحشت و خوف می افکند
در حقیقت برای گروهی از کودکان جهان حتی تصور زیستن تحت لوای این
مثلنی - خانه - و رسومات حاکم بر آن غیر قابل باور بود
از فجایع داخل این خانه تنها خبرهای زمزمه واری به بیرون میرسید و کل
هیبت خانه همه را بیاد زیر زمین های قرون وسطی می افکند

گرد مرده ای روی تمامی خانه و هرچه مربوط به آن بود پاشیده بودند و
این کودکان تحقیر شده - وحشت زده ناگزیر هریک به نوعی در خود فرو
رفته و دچار دفورمگی روانی شده بودند

تنها نیاز این کودکان باز کردن پنجره های خانه و فریاد زدن دسته جمعی بود
و به آتش کشیدن کل خانه برای برپاکردن خانه ای کاملا نو و مدرن بر روی
خرابه های حقارت و ترس

ولی آیا کودکان پنجره ها را باز خواهند کرد یا نه ؟

وسوسه این است ................................................نانا

No comments: