کوچولوي خود خواه
در رابطه با پست قبلي و غريزه خودخواهي بشري خاطره
بسيار تاسف اوري يادم امد که فکر کردم برايتان بنويسم .
در بيست و يک سالگي در پاريس مدتي براي يک شرکت
صادرات عطر کار ميکردم .
اين شرکت راننده اي الجزيره اي داشت که مردي بود حدود
پنجاه ساله بسيار زحمت کش که کارتونهاي پستي عطر را
با استيشن واگني به گمرک و اداره پست برده و به خارج از
فرانسه ميفرستاد .
و از انجائي که فهميده بود من ايراني هستم و فرض کرده بود
مسلمانم هنگامي که منتظر تحويل گرفتن کارتن ها بود به اطاق
من ميامد و کنار من مينشست و با من گفتگو ميکرد .
روزي که سر درد دلش باز شد به من گفت :
- ميداني ۹ بچه دارم و زنم خانه دار است و شبها که به خانه ميروم
از ديدن ۱۰ جفت کفش جلوي در وحشت زده ميشوم و با خود
ميگويم من بايد اين ده دهان گرسنه را نان دهم .
بهر حال متاسفانه روزي در شرکت هنگام حمل کارتني حالش بد
شد و به زمين افتاد و سکته قلبي کرد و تا رسيدن امبولانس
متاسفانه درگذشت .
تمامي شرکت به هم ريخت و رئيس شرکت که مردي فرانسوي
بود پريشان احوال به اطاق من امده و از من خواست به دليل
اشنائي به رسم و رسوم مسلمانان او را همراهي کنم که به
خانه او رفته و خبر را به زنش بدهيم .
از روي کارت استخدامي او ادرسش را يافته و با او به يکي از
اپارتمانهاي کارگر نشين حومه پري فري پاريس رفتيم .
هنگامي که در زديم کودکي در را باز کرد و مادرش را صدا کرد
زني ساده که رنج زايمان ۹ کودک بسيار فرسوده نشانش
ميداد دم در امد و پس از معرفي رئيس شرکت و خودم ما را
به درون خانه دعوت کرد
هفت هشت کودک قد و نيم قد روي زمين دراز کشيده مشغول
نوشتن تکاليف مدرسه بودند و در خانه بوي ادويه هاي عربي
ميامد و گويا اين زن مشغول اشپزي بود .
بهر حال هنگامي که من به او گفتم متاسفانه خبر بدي برايت
داريم ناگهان رنگ و رويش پريد و با وحشت به ما نگريست و وقتي
خبر در گذشت شوهرش را شنيد ناگهان به شيوه زنان عرب شروع
به زدن خود و فرياد و ضجه و مويه کرد و کودکان هم همگي با او
هم اوا شدند انچنان خود را چنگ ميزد و به سر خود ميزد که من به
رئيس شرکت گفتم تو او را ارام کن و خودم سراغ بچه ها رفته و
سعي بي حاصلي در ارام کردن انان کردم
صحنه اي بود بشدت دلخراش ودر نهايت من مجبور به زدن فرياد بر
سر بچه ها شدم که ساکت شويد به مادر خود کمي فکر کنيد و
نگران نباشيد و از اين حرفها
بچه ها کمي ارام ترشده و رئيس شرکت هم به ان زن دلداري ميداد
و ميگفت نگران نباش ما از شما مراقبت ميکنيم و اين گونه حرفها
در اين ميان کوچکترين کودک که دخترک خوشگلي بود هفت ساله
به شدت مادرش را ميزد و با فرياد چيزهائي ميگفت .
و تنها بچه اي بود که هنوز فرياد ميزد و هر تلاشي من ميکردم از
زدن مادر دست نميکشيد
حرفهايش براي من مفهوم نبود چون نيمي عربي و نيمي فرانسه
بود از بزرگترين کودک پرسيدم اين چي ميگه گفت :
به مادرم ميگه اون که مرده حالا اگه تو هم بميري کي از من مراقبت
خواهد کرد !!!!!!! نانا
2 comments:
چه گواراي عزيزم
ازت متشکرم
فکر کنم اسم خودم رو بذارم ناناي قصه گو
چطوره !!!! نانا
نانای عزیز خاطراتت مثل یک باد ، دفترخاطرات گم گشته ام را ورق میزند....... مرا میبرد خاطراتت چو رود --- به دریای گم گشته ام در وجود......... دوستار خاطراتت نورالدین کریمی
Post a Comment