Friday, October 15, 2004

شرط بندي

اين ماجراي واقعي را به ان کودکاني که در ذهن کودکانه خود
به بازي کودکانه اي مشغولند اهدا ميکنم . نانا

ده سالي قبل از انقلاب اکتبر روسيه روزي در يک باشگاه
مخصوص پرنس هاي بيکاره درباري دور ميز قمار يکي از
انان تمامي پولهاي خود را به ديگري باخت
پرنس برنده براي سرگرمي در حضور ديگر پرنس ها به
بازنده پيشنهاد کرد که اگر حاضر شود دوسال زنداني او در
يک اطاق در قصرش باشد حاضر است تمامي ثروت خود را
در اختيار او گذارد .
بازنده قبول کرد و شرط بندي در حضور عده اي شاهد اعلام
شد و چون براي يک پرنس خوش گذران بيکاره گذران وقت
بسيار سخت بود بازنده خواست که حداقل کتابهائي در اختيار
داشته باشد که سرش گرم شود اين درخواست قبول شد .
بلافاصله هر دو به قصر پرنس برنده رفته اطاقي با امکانات در
اختيار پرنس بازنده قرار گرفت با مقداري کتاب و خدمه اي که
براي او غذا اورده و ملافه ها را تعويض کند .
يک سالي گذشت و پرنس زنداني انچنان غرق مطالعه در کتابها
بود که حتي گذشت زمان را حس نميکرد
يک هفته اي قبل از پايان سال دوم پرنس صاحب قصر وحشت زده
شده و فکر کرد دارد شرط را ميبازد بنابراين تصميم به قتل پرنس
زنداني گرفت .
نيمه شبي اهسته به اطاق او امد و او را نيافت و به جاي او
نامه اي خطاب به خودش ديد در اين نامه نوشته بود :
--- ميدانم که يکي از اين شبها براي کشتن من خواهي امد به
همين دليل اينجا را ترک ميکنم و بايد برايت بگويم که با اين
شرط بندي بزرگترين لطف را به من کردي زيرا با خواندن اين
کتابها من جهاني را شناختم و اکنون چيزهائي برايم اهميت دارد
که بسيار با ارزش تر از تمامي ثروت تو و جهان تو است و به وسيله
اين نامه اعلام ميکنم که تو برنده اي و من بازنده بدرود .

همچنان که راوي در انتهاي فيلم باري ليندون گفت :
اين ماجرا در زمان تزار الکساندر اتفاق افتاد و همگي اين افراد از
فقير و پول دار زشت و زيبا خوب و بد هر کجا که هستند اکنون
با يکديگر برابرند .

2 comments:

Anonymous said...

نانای عزیز به نظرمن این د استان از نویسنده معروف روس آنتوان چخوف است، من این کتاب و ا وایل انقلاب خوندم البته در انجا 10سال زندان است وزندانی اول شروع میکنه چند سال کتاب ها ی شعر و داستان و........آخرش هم مثل اینکه شروع میکنه به کتابهای فلسفی خوندن بعدش هم باقی ماجرا که نوشتی. موفق باشی نورالدین کریمی

روابط عمومی نانا said...

دوست عزيز نورالدين کريمي
فکر کنم کاملا حق با تو باشد
من اين ماجرا را به عنوان ماجراي واقعي از
دوستي که يک کليمي مهاجر روس است شنيدم
و تصور کردم اتفاق افتاده بهر جال خوشحالم که
اشتباه مرا تصحيح کردي . شاد باشي نانا