Wednesday, October 20, 2004

مولوي

خنک ان دم که نشينيم در ايوان من و تــــــــــو
به دو نقش و به دو صورت به يکي جان من و تو

اختــــــران فلک اينــــــــد به نظــــــــاره مـــــا
مه خود را به نمائيم بديشان مــــــن و تــــــــو

طوطيان فلکي جمــــــله شکر خوار شونـــــــد
در مقامي که بخنديم بدانسان مـــــن و تــــــو

اين عجب تر که من و تو به يکي کنج اينجــــــــا
هم درين دم به عراقيم و خراسان من و تـــــــو

2 comments:

Anonymous said...

نانای عزیزممنون از هدیه خوشمزه ات!! طبق معمول یاد خاطره ای افتادم! ! در زما ن ده سالگی ام یک ساندویچی بود تومحلمون خیابان هاشمی تهران(هاشمی تکزاس!!،) روبروی دبیرستان جلوه حالا شهید اختری شده ، هر روز یکی از اون کالباس ها رو برای جلب مشتری از تابلو مغازه آ ویزون می کرد.ما بچه های محل هم ، آب د ر دهان !! و دست به آسمان !! که ای کاش یک شب یادش بره و ما گدا گشنه ها دلی از عزا در بیاریم. تا اینکه یک شب ماه محرم!!که داشتیم توتکیه !! سینه میزدیم !! یکی از بچه ها به اسم محسن که سالها بعد در روز22 بهمن شهید شد خبر آورد که زود باشین بیاین کالباسه دست مو نو می بوسه !! خلاصه با هزار زور وزحمت وکشیک کشیدن و رو د وش هم رفتن کالباس واز درخت !! کندیم وزدیم زیر کاپشن و الفرار به طرف بیابون های قنبرآباد (پایین میدان ازادی) به خاطرترس از پدر ومادروبجه محل های بچه ننه !! نمی تونستیم ببریم خونه چون تو خونه میفهمیدند.تو راه هم دو تا بیسکویت ترکی خریدیم(نان بربری سابق!!) تا رسیدیم به مقصد چون چاقو نداشتیم قرار شد گاز بزنیم !! ولی با اولبن گازی که رفیقمون زد یک کیلو ماسه بادی !! ریخت تو دهنش!! ، اینقدر به خریت خودمون واون رفیقمون خندیدم که وقتی برگشتیم محل از زور عصبانیت با سنگ زد تابلو مغازه رو شکست.......دوستار تو وخاطراتت نورالدین کریمی

Anonymous said...

نانای عزیزممنون از هدیه خوشمزه ات!! طبق معمول یاد خاطره ای افتادم! ! در زما ن ده سالگی ام یک ساندویچی بود تومحلمون خیابان هاشمی تهران(هاشمی تکزاس!!،) روبروی دبیرستان جلوه حالا شهید اختری شده ، هر روز یکی از اون کالباس ها رو برای جلب مشتری از تابلو مغازه آ ویزون می کرد.ما بچه های محل هم ، آب د ر دهان !! و دست به آسمان !! که ای کاش یک شب یادش بره و ما گدا گشنه ها دلی از عزا در بیاریم. تا اینکه یک شب ماه محرم!!که داشتیم توتکیه !! سینه میزدیم !! یکی از بچه ها به اسم محسن که سالها بعد در روز22 بهمن شهید شد خبر آورد که زود باشین بیاین کالباسه دست مو نو می بوسه !! خلاصه با هزار زور وزحمت وکشیک کشیدن و رو د وش هم رفتن کالباس واز درخت !! کندیم وزدیم زیر کاپشن و الفرار به طرف بیابون های قنبرآباد (پایین میدان ازادی) به خاطرترس از پدر ومادروبجه محل های بچه ننه !! نمی تونستیم ببریم خونه چون تو خونه میفهمیدند.تو راه هم دو تا بیسکویت ترکی خریدیم(نان بربری سابق!!) تا رسیدیم به مقصد چون چاقو نداشتیم قرار شد گاز بزنیم !! ولی با اولبن گازی که رفیقمون زد یک کیلو ماسه بادی !! ریخت تو دهنش!! ، اینقدر به خریت خودمون واون رفیقمون خندیدم که وقتی برگشتیم محل از زور عصبانیت با سنگ زد تابلو مغازه رو شکست.......دوستار تو وخاطراتت نورالدین کریمی