Monday, October 25, 2004
به پاگنده عزيزم
کالباس ارزومان ( بخش دوم )
از انجائي که خودت بهتر از من ميداني که چيزيست به نام خرد
که متاسفانه در هيچ بازاري ان را نميفروشند و تنها با کوشش
و زحمت و مرارت به دست ميايد اين ماجرا را برايت مينويسم .
در پاريس پسري بود که متعلق به خانواده اي از خانواده هاي تازه
به دوران رسيده ثروتمند زمان شاه بود و براي ادامه تحصيل به
فرانسه فرستاده شده بود .
اين طفل معصوم در زندگي گذشته اش جز رفتن به ويلاي شمال
و سفرهاي خارج از کشور و تفريحات مبتذل خانوادگي کاري نکرده
من حتي فکر کنم از زمان خواندن کيهان بچه ها به بعد حتي يک
کتاب هم نخوانده بود .
و ناگهان پرتاپ شده بود به کشوري ديگر و چون قادر به يافتن ميلي يوي
خود نبود خود را به ماميچسباند
البته بايد بگويم تنها خصلت خوب او بي عقده بودن بود .
بهر حال در جمع ما گيج ويجي ميخورد و با حيرت به اعمال و حرکات ما
حرفهاي ما نگاه ميکرد همگي ما هم با او به ملاطفت رفتار ميکرديم
ولي اغتشاش فکري او هنگامي به اوج رسيد که مثلا بچه هاي
فرانکفورت امدند پاريس .
گويا شب اول به او خيلي خوش گذشت و اخر شب وقتي از قرار جمع
شدن فردا مطمئن شد به خانه اش رفت و فردا در ميدان توروکادرو به
سر قرار ما امد و هنگامي که همه جمع شده بودند از جيبش يک بسته
بيست تائي بليط اپراي درياچه قو در اورد که براي همه بليط خريده بود
همه به هم نگاه کردند و هريک شروع کردند که نه من نميام نه من نميام
و چون خانبابا تهراني سر دسته بود ناگهان به او چسبيد که اگر تو بيائي
همه ميايند که حوصله خانبابا سر رفت يه دفعه وسط ميدان تروکادرو
گفت بابا ولم کن اخه به من مياد که بيام اپرا و شروع کرد با اون هيکل
قناسش باله رقصيدن !!!!!
همگي ما از خنده روي زمين افتاديم و يکي از بچه براي نشکستن دل
او گفت من باتو ميايم برويم و بليطها را پس بدهيم و بعد به باقي
بپيونديم قرار در کافه سلکت گذارديم و انها رفتند
يادم رفت که بگويم حتي از نظر ظاهر هم با ما کلي متفاوت بود چون
همه لباسهاي دانشجوني ميپوشيدند و او کت و شلوار تد لاپيدوس
يکي ديگر از بچه هاي فرانکفورت هم بود که براي خودش مخي بود
ولي شلوارش هميشه دوسه تا سوراخ داشت و تي شرتش پارگي
داشت و کهنه بود و سيبيل کلفتي هم داشت
وقتي ان دو پس از پس دادن بليط به ما پيوستند اين پسر با کت و
شلوار تدلاپيدوس در صندلي کنار ان دوست فرانکفورتي شلوار پاره
نشسته بود و در مابين بحث ها گاهي در گوش او چيزي ميگفت
شايد پنج باري به گوش او زمزمه کرد که ناگهان ان پسر بلند شد
و فرياد زد :
بابا ولم کن نميخوام نميخوام
همگي ما با تعجب گفتيم چي شد !
گفت -- منو گائيد هي در گوش من ميگه بيا بريم برات يه دست کت و
شلوار بخرم !!!!!!!!!! نانا
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
2 comments:
چشمای این رفیق پولدار شما یک کمی مثل چینی ها نبود. بچه مشهد هم اگه بود که خودش هست
خُسن آقا
نانا جان زما ن دانشجویی اوایل انقلاب یه همکلاس داشتیم که از انگلیس اومده بود عین دوست شما کت وشلوار وکراوات وادوکلن آزارو و تروتمیز وکمی هم اوا خواهر!!(قصد توهین به همجنسگرا هارو ندارم) نه چپ نه راست.با سیاست میاست هم کار نداشت .البته یه مقدار سمپاتی به طرف چپی ها داشت که به همین خاطر باعث مضحکه مذهبی ها شده بودیم.خلاصه هر روز به حق!! از لباس و سبیل ومو واصلاح نکردن وحموم نکردن........ هر روز ما انقلابی ها !!! ایراد میگرفت.تا اینکه یه روز برای ترسوندن ودرس دادن به هش!!؟ رفتم از اتاق تشریح یک انگشت تر وتازه کلروفورم نخورده!! ورداشتم وگذاشتم لای انگشتام ومنتظر شدم تا بیاد.از دور که من ودید با لبخند گفت سلام استالین جون!!(علاقه خاصی به من داشت!!) و با من دست داد .من هم درحین دست دادن یک آخ واوخی کردم وانگشت و گذاشتم موند تو دستش .....بیچاره از ترس کم مونده بود غش کنه، به خاطر این شوخی خرکی اگر یه استاد چپی به اسم آقای ... نداشتیم اخراج میشدم،با اینکه سال بعد با انقلاب ضد فرهنگی اخراج شدم.البته بعد ها از اون همکلاسی مون کلی عذر خواهی کردم ولی آخرین حرفش به من این بود ، من تو رو نمی بخشم بی شعور!!......دوستار تو وخاطراتت نورالدین کریمی
Post a Comment