نيما
بيشه بشکفته به دل بيدار است
ياسمن خفته در اغوشش نرم
سايه پرورده خلوت - توکا
مي خرامد به چراگاهش گرم
اندر ان لحظه که مريم مخمور
مي دهد عشوه -- قد اراسته (( لرگ ))
در همان لحظه - کهن افرائي
برگ انباشته در خرمن برگ
(( گندنا )) نيز در اين گيراگير
سر بيفراشته يعني که منم !
وندر انديشه ي اين است عبث
که به شاخي بتنم يا نتنم .
No comments:
Post a Comment