Thursday, December 16, 2004

نيما يوشيج

بايدم در همه عمر چشيد
مزه شربت هر زهري را
پر ملامت ز ملامتهاشان
که به من خواهد از هرکه رسيد

تن اگر در بدهم ( يا ندهم
گوش با حرف گزاف هر کس )
شوق بيگانه دريائي من ميبايد
از بسي ريزش سنگ حمقا
به گل آرايد از خونم تن

گزنا بايد بر من گردد
تا تن من بگزد
گندنائي که همان شايد جاروب شدن را بايد
نفس گندش بر من بوزد .

No comments: