نيما يوشيج
بايدم در همه عمر چشيد
مزه شربت هر زهري را
پر ملامت ز ملامتهاشان
که به من خواهد از هرکه رسيد
تن اگر در بدهم ( يا ندهم
گوش با حرف گزاف هر کس )
شوق بيگانه دريائي من ميبايد
از بسي ريزش سنگ حمقا
به گل آرايد از خونم تن
گزنا بايد بر من گردد
تا تن من بگزد
گندنائي که همان شايد جاروب شدن را بايد
نفس گندش بر من بوزد .
No comments:
Post a Comment