Saturday, December 18, 2004
به عزيز ترين کله پزهاي عالم من
حسن اقاي عزيزم يکسال و چندي قبل که به ايران رفته بودم
در خانه مادرم سکني کردم .
خانه اي قديمي که همواره زير پنجره اطاقي که مادرم روزهايش
را در ان ميگذراند عده اي جوان بين دوازده تا هفده ساله اجتماع
کرده و مشغول توپ بازي يا شوخي و خنده و انگشت رساندن به
يکديگر و يا دعوا بودند .
به دليل اين که ايران داراي بيشترين جوان در دنياست و پخش و
پلا بودن انان در کوچه ها باعث آزار مردم است و امکاناتي براي
سرگرمي انان وجود ندارد مردم به اين جوانان سخت گرفته وتنها
خانه اي که ميتوانستند در برابرش جمع شوند خانه مادر من بود .
و دليل اين موضوع هم نه از خوش قلبي مادرم بلکه از تنهائي او
ريشه ميگرفت که در بالکن نشسته به انان نگاه ميکرد و گفتگوي
انان را گوش ميکرد و سرش گرم ميشد .
بهر حال مادر من با اين گروه جوان رابطه عجيبي بر قرار کرده بود
که به عنوان نمونه شبي که يکي از انان با دختري کنار ديوار خانه
مادرم مشغول بوسيدن يکديگر بودند و او از بالا انان را نگاه ميکرده
ناگهان دو بسيجي به سرعت به طرف انان ميايند که مادرم با
وحشت در را از بالا باز ميکند و اينان به داخل ميايند .
و مورد ديگر اين که براي انان کليدي يدکي براي درب حياط درست
کرده بود که زير اجري مخفي کرده بودند که هرگاه توپشان به حياط
مي افتاد خود در را باز کرده و ميامدند و توپ را بر ميداشتند .
يک هفته اي قبل از بازگشتم به امريکا روزي که پس از پرسه هاي
طولاني در خيابانها و مکاشفه و مکالمه با مردم غروب بود و به خانه
باز ميگشتم هنگام گذشتن از کنار انان توپ تصادفا با شدت به کله ام
خورد .
انها شروع به عذر خواهي کردند من هم گفتم مهم نيست و از
فرصت استفاده کردم و گفتم :
بچه ها ميخوام بهتون يه چيزي بگم درسته که جوان هستيد و نياز
به معاشرت و بازي با هم داريد ولي چرا گاهي به خود از يکديگر
مرخصي نميدهيد و ساعاتي را با خواندن کتاب و گوش کردن موسيقي
و يا ياد گيري زباني خارجي نميگذرانيد
پس از چند دقيقه اي که به اين گونه با انان حرف زدم ناگهان بزرگترين
انان با لحني کاملا جدي ولي مسخره گفت :
-- مملي برو خونه يه قلم کاغذ بيار فرمايشات خانوم را ياداشت
کن !!!!!!!! نانا
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment