Wednesday, December 22, 2004

ناناي لرزان

دوست امريکائي من که پارنتر بريجم است ديشب مرا
به يک ميهماني دعوت کرده بود که طبق سنت در هفته
اخر سال اغلب اينجا رسم است .
عليرغم ان که ميدانستم که با مشتي افرادي که از
مصاحبتشان لذتي نخواهم برد روبرو خواهم بود ولي به
دليل اصرار از حد فزون او رفتم .
از ترسيم محيط و افراد ميگذرم چون حوصله ندارم
ولي سر ميز شام هنگامي که سوپ سرو ميشد مرد
امريکائي سرخ و سفيد و گردن کلفتي که نميدانم شوهر
کي بود سر منبر رفت و شروع کرده به اين گونه حرفها :

-- آري اين خاورميانه را بايد با آتش و خون يکي کرد مشتي
مردم وحشي عقب مانده که به آزادي ما غبطه ميخورند
همگي تروريست هستند بايد همه را بمباران کرد و رحمي
نداشت و در اين راستا اگر لازم باشد بوش را براي بيست
سال در افيس نگاه داشت و ......

در حالي که سرم در بشقاب سوپم بود ولي قاشق سوپ خوري
به همراه دستم باشدت شروع به لرزيدن کرد دوستم از ان ور
ميز گفت :
Nana...don't...please....breath

No comments: