ناناي لرزان
دوست امريکائي من که پارنتر بريجم است ديشب مرا
به يک ميهماني دعوت کرده بود که طبق سنت در هفته
اخر سال اغلب اينجا رسم است .
عليرغم ان که ميدانستم که با مشتي افرادي که از
مصاحبتشان لذتي نخواهم برد روبرو خواهم بود ولي به
دليل اصرار از حد فزون او رفتم .
از ترسيم محيط و افراد ميگذرم چون حوصله ندارم
ولي سر ميز شام هنگامي که سوپ سرو ميشد مرد
امريکائي سرخ و سفيد و گردن کلفتي که نميدانم شوهر
کي بود سر منبر رفت و شروع کرده به اين گونه حرفها :
-- آري اين خاورميانه را بايد با آتش و خون يکي کرد مشتي
مردم وحشي عقب مانده که به آزادي ما غبطه ميخورند
همگي تروريست هستند بايد همه را بمباران کرد و رحمي
نداشت و در اين راستا اگر لازم باشد بوش را براي بيست
سال در افيس نگاه داشت و ......
در حالي که سرم در بشقاب سوپم بود ولي قاشق سوپ خوري
به همراه دستم باشدت شروع به لرزيدن کرد دوستم از ان ور
ميز گفت :
Nana...don't...please....breath
No comments:
Post a Comment