باري ديگر و رنجي ديگر
يکسال پيش در چنين شبي که اکنون بسيار غبار آلود
و دور به نظرم ميايد دل گرمي خود را از داشتن سه
دوست ابراز کردم .
اعترافش آسان نيست ولي يکسال گذشت و با آن توهم
من فرو ريخت .
حتي آنان هم آنچه ميپنداشتم نبودند و از
جنس من نبودند. نانا
نيما يوشيج
واي بر من که بپيمودم اين راه دراز!
و سراسر شب من خوابم بوده است به درياي چنان
من خاکي نسب دريا دوست
که به چشمم ز همه سو درياست
و آنچه ام دل بستاند با اوست
در کجا راهم روزي پيداست
با سرانجامي اينگونه دچار
به کجا خواهم شد ره بردار
تن به خاک اندرم و ديده بر آب
هر يکي ز اين دو ز يکسو بعذاب
چه کنم با تن - اگر ديده نهم
ديده ور خواهم - با تن چه کنم
گر همه بود زيان ور همه سود
سرنوشت من دريا زده چون خواهد بود .
No comments:
Post a Comment