نيما
مردگان موت - با هم بزم بر پا کرده مي خندند
زنده پندارند خودشان را
استخوانها مي درخشد هر کجا پهلو به پهلو روي دندانها
دنده بر هر دنده بگرفته ست پيشي
چشم رفته - کاسه ي سر کرده جاي چشمها خالي
چند ديوار شکسته
مردگان موت مي خندند - آنها راست حالي
مي کشد انگشت بي جانشان
در جهان زندگاني هر دم خيالي
بوي مي آيد هيس
هيس از آنجا خاسته يک مرده به پا
به سرودي که سروده است
سرد و نفرت زاي بر کرده ست آوا
مرده اي برخاسته
نام ديگر مرده ي مشهور مي دارد
مرده اي يک زنده را با چشمهاي باز
از ره در -- دور ميدارد.
No comments:
Post a Comment