Monday, June 05, 2006

کلت بي حاصل !!!!!




دوستان ميخواهم برايتان ماجراي يکي از افکت هاي مهاجرت
از ايران را که باعث خرابي زندگي سه نفر شد و من شاهدش بودم
که نمونه اي از بسياري از مشگلات ايرانيان مهاجر از ايران است
و هم تاسف انگيز و هم خنده دار است برايتان بنويسم .

برايتان راجع به اشرف خانمي با لنز آبي که در گذشته نوشته بودم
در همان آپارتمان کمپلکس زندگي ميکردم و اطاقي يک خوابه و
تر و تميز در طبقه اول داشتم و روبرويم کورت بزرگي بود که وسط
آن استخر شنا و دور تا دور آن تعدادي منقل پايه اي براي کباب
درست کردن و صندلي ها و تخت هاي آفتاب گرفتن داشت
و اين کمپلکس که کنار بسياري ديگر قرار گرفته بود گارد دم در
داشت که پليس هائي بيست و چهار ساعته در اطاقي رفت و آمد
ساکنان را کنترل ميکردند

روزهاي شنبه و يکشنبه من در آپارتمانم را رو به استخر باز گذارده و
بين خانه و استخر در رفت آمد بودم و از شلوغي و کباب درست کردن
مردم و با آبجو کنار استخر خوردنشان لذت ميبردم
روز شنبه اي هنگامي که بر روي يک صندلي راحتي نشسته و
آفتاب گرفته بودم متوجه مردي ايراني درست شکل شماعي زاده
شدم که جلو ميرفت و دختر شش ساله اي بسيار ناز نازي با چشمان
درشت سياه در حالي که به فارسي سليس حرف ميزد پشت سرش
ميرفت و هي غرغر ميکرد
و اين پدر هم با اعتماد اين که کسي سخنانش را نميفهمد به فارسي
ميگفت خفه خون بگير پدر سگ هرجا ميگم بيا
و دختر بچه با زر زر و نق نق دنبالش ميرفت از جلوي صندلي من رد شده
و به ته محوطه رفتند و در بازگشت صورت مرد بسيار بر افروخته بود و
با سرگرداني به دنبال آدرسي ميگشت و در راه بازگشت زر زر بچه شديد تر
شده بود
هنگامي که به کنار من رسيدند من به فارسي پرسيدم :
- آخه اين بچه چشه ؟
که مرد با حيرت قدمي عقب رفت و گفت : واي خانم شما ايراني هستيد؟
گفتم :
- با اجازه شما !!!!!
لبخندي بر لبانش نشست و گفت :
- والا دنبال يه بيبي سيتر که آدرس دادن اين جاها زندگي ميکنه اومدم
خودمونم تو همين جا زندگي ميکنيم دو سه قسمت اون طرف تر من بايد
برم سر کار و نه نه اين هم که نيامده خونه و بايد اينو يه جائي بذارم و برم

خوب من مطابق معمول گفتم :
- خو ب اگر خيلي حياتي است من در اين آپارتمان هستم ميتوانيد بگذاريدش
پيش من ويادداشتي براي مادرش بگذاريد که بيايد ببرد
با خوشحالي و تشکر فراوان قبول کرد و دختر بچه را که اينجا مثنلي سحر
مينامم به من سپرد
دختر را به داخل خانه برده برايش کمي آب ميوه آوردم و کمي با هم ورق بازي
کرديم و تلويزيون نگاه کرديم و مدتها گذشت و خبري از مادرش نشد و شام هم
خبري نشد و ساعت يازده شب که او روي مبل خوابش برده بود پدرش آمد
با تلخي و غم از من پوزش خواست و داخل آمد به قدري حالش بد بود که به او
پيشنهاد چاي کردم قبول کرد و نشست و برايم ماجراي زندگيش را اين گونه
گفت :
حسابداري در تلويزيون ملي ايران بوده و بعد از انقلاب به قدري محيط را برايشان
تنگ کرده بوده اند که بالاخره طاقت نياورده و با زنش به امريکا به عنوان توريست
آمده و هنوز گرين کارت ندارد و خودش در يک چاکي چيز منيجر است و زنش هم
اينجا دوره سلماني خوانده و در سلماني مشغول کار است و زن او از صبح تا
غروب و او از غروب تا دوازده شب کار ميکنند تا يکي از بچه مواظبت کند و
به دليل اين اتفاق همواره روزهاي تعطيل و عصرها که مردم به تفريح و ميهماني
ميروند او بايد سر کار برود
ولي هميشه به زنش ميگويد که با اين بچه تنهائي بروند
و مدتي است که زنش تغيير کرده و تقاضاي طلاق دارد و او در مرحله انکار است
و قبول اين شکسته شدن خانواده را نميتواند به خود تحميل کند و معتقد است
که زنش اشتباه ميکند !!!!!!!!
و همان گونه که من شاهدم امشب حتي به خانه هم نيامده که کودک را ضبط
و ربط کند
به او پيشنهاد کردم اگر مايل است زن خود را با من آشنا کند شايد او براي من
بگويد که مشگلش چيست ؟
قبول کرد و دو سه روز بعد با زني ايراني حدود سي ساله که چهره بسيار
دلنشيني داشت و چشماني هوشيار غروبي به خانه من آمدند و زن و کودک
را گذارد و خودش به سر کار خود رفت

بسيار سريع با اين زن دوست شدم و از او خوشم آمد
يکي از آن زنان با شعور بالا ولي بدون تحصيلات بالا بود
در کوره زندگي آب ديده شده و کاملا ميدانست کجا ايستاده
هنگامي که از او سئوال کردم ماجرا چيست ؟ به من گفت :

حقيقتش را بخواهي من شخصا هنگامي که در ايران بوديم از اين مرد ديگر
خوشم نميامد و حوصله ام سر ميرفت ولي چاره اي جز قبولش نداشتم
هنگامي که به امريکا آمديم و من اين دوره زيبائي را ديدم و توانستم کمي
پول در بياورم
به دليل رفتن به ميهماني و معاشرت با عده اي بدون شوهرم بين من و يکي
از اين پسران مجرد احساسي به وجود آمد که تبديل به رابطه اي مخفي
شده است .
تا اين پسر اينجا بود مشگلي نداشتم ولي اين پسر يک ماهي است که به
لوس انجلس رفته و من تصميم گرفتم طلاق گرفته و به دنبالش بروم
ولي شوهرم حاضر به جدائي از من نيست و با اينکه ميداند که من با آن
پسر رابطه دارم زير سيبيلي در ميکند و خودش را به خريت ميزند !!!!!!

خوب لب مطلب مشگلي بود که تنها با طلاق حل ميشد و اين زن کاملا
حق داشت به نظر من

بنابراين من و او دوست شديم و خيلي با هم وقت ميگذرانديم و شوهرش
هم به خيال اين که سر زنش با يک زن ديگر گرم است و ددر نميرود هي
آخر شب ها به ما ميپيوست و خلاصه کلام که يه مدتي من و اين خانواده
با يکديگر دوست شديم
اشکال بزرگ اين زن بخشي در توهم نسبت به خودش بسر بودن بود که
از رسيدگي بي نهايت به سر و لباس و قر و قنبيل خود و تصويري که از
خود داشت بود
مثلا هنگام سخن گفتن از سحر روزي گفت :
- نانا اين سحر من با اين قيافه و اين هيکل حتما بايد مدل بشه !!!!
که من در پاسخش گفتم :
- خاک بر سرت که به جاي بالا بردن توقع دخترت از زندگي و مثلا
گفتن اين که با اين هوش بايد محققي بزرگ بشه
را با رفتن به دنياي
مد که نهايتش جندگي است براي هزارن دختري که فبول نشده اند
و تازه آناني که سوپر !!! هم شده اند به نوعي ديگر جندگي ميکنند
يعني به نوع اشرافي آن اين گونه
برخورد ميکني !!!!!!

بهر حال دوستان دو سه ماهي از آشنائي و دوستي ما نگذشته بود
که شبي اين شماعي زاده بيچاره با رنگ و روئي پريده به درخانه من
امد و گفت :
- خانمم نامه اي براي من نوشته و فرار کرده و گفته که حرص و جوشم
که تموم شد و آروم شدم براي طلاق با من تماس ميگيرد و کودک را هم
با خود برده من هم دارم ميروم کاليفرنيا که ميدانم رفته
يا برش گردانم و يا هم او و
هم سحر و هم خودم را بکشم !!!!!!!!!

من با حيرت و چشمان گشاده به او کمي نگريستم و گفتم :
- خوب قربانت بروم شما هيچ يک گرين کارت نداريد و سالهاست که در
امريکا قاچاقي هم زندگي ميکنيد مگر نه ؟
از رفتن به نواحي جنوبي امريکا ميترسيد که مبادا اداره مهاجرت شما را
در خيابان يقه تان را بگيرد و ديپورت شويد
حال اگر براي جنگ ميروي بدان و آگاه باش که اگر شما را به دادگاه
بکشانند اول همه هر سه تان را ديپورت ميکنند !!!!!!!

در حالي که اشگ ميريخت گفت :
- نميذارم کار به اونجا بکشد امشب رفتم کلتي هم خريدم و در مقابل
چشمان وحشت زده من ازپشت شلوارش کلتي هم چون کلينت ايست وود
بيرون کشيد و روي ميز گذارد !!!!

من بسيار ترسيدم با خودم گفتم :

اين مرد اصفهاني است و مردان اصفهاني اهل کلت و بگير و بکش نيستند
آنان ميگويند به يقه هاي هم کار نداشته باشيم و باد هوا را به شکل فحش
به يکدگر بفرستيم اين کلت ديگر اينجا چه ميکند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر کردم نه بابا اين به نظر ميرسه از اون اصفهاني ها نيست و کمي
خشمگين است
و همين فکر مرا وادار کرد که به او بگويم من هم با تو ميام که حداقل
کنترل اعمال او را داشته باشم
به هر حال با هزاران جميزباند بازي آدرس جائي را که زن رفته بود و در
سانتا آناي کاليفرنيا بود يافت و با هم به آنجا رفتيم و هنگامي که دريافت
که زنش با کودک با يک زن بي شوهر ديگر در آنجا آپارتماني مشترک
گرفته اند و ظاهرا مردي در کار نيست خيال کلت و کلت کشي از سرش
رفت و نهاني بسيار خوشحال شد

غافل از اين که فاسق خانم خودش با عده اي مرد قلچماق هم خانه است
و نميتوانسته اين خانم را به خانه خود ببرد و اينجا را برايش يافته
به هر حال زن راضي به بازگشت شد و زندگي در شهري که او هست
به شرطي که طلاقش را بدهد
اينان طلاق گرفتند و مدتي بعد زن ابتدا با کودک و سپس مرد جمع و جور
کرده و به کاليفرنيا رفتند
آنجا زن مدتي با همان پسر زندگي و سپس به تيپ و تاپ هم زدند و مرد هم با
زني آشنا و ازدواج کرد تا ادامه زندگي خانوادگيش را از سر گيرد

سالها بعد هنگامي که از زن پرسيدم
فکر ميکني اشتباه کردي يا نه و چرا اساسا عاشق آن پسر شدي به
من گفت :
- ميدوني نانا الان فکرشو که ميکنم ميبينم همه اين کارهاي ما از
حوصله سر رفتن بود
نميدونم چرا اين مهاجرت همه رو از ندگيشون سير ميکرد و هي ميخواستند
يه تغييري توش بدن
حتي عشق و عاشقيت منم به اون پسره از حوصله سر رفتن بود !!!!!!

به نظرم اومد راست ميگه براي اين که وقتي تازه همه به مهاجرت اومده
بودند کشورهائي که رفته بودند مثل سفر به کنار دريا بود
خوب وقتي تعطيلاتت کنار دريا زيادي طول بکشه از آنجائي که ماهيگير
نيستي که دريا تمامي جهانت باشه خوب قاعدتا همون تو باقي تعطيلاتي هاي
حوصله سررفته دنبال يه سرگرمي ميگردي ديگه مگه نه ؟

در ضمن به من اعتراف کرد که روزي که من از مدلي و جندگي راجع به سحر
برايش گفته بودم درک نکرده بوده که من چه ميگويم تا اين که به سفري به
لاس وگاس رفته و از اين قوطي هاي مثل روزنامه فروشي ها با سکه اي
يک روزنامه راجع به استريپر ها خريده و ديده که همه خانمهاي جنده اي که
عکس هاي يکي از يکي خوشگل تر و خوش هيکل تر خود را دار ازاي پنجاه
و صد و دويست دلار گذارده اند قبلا همگي مدل !!!!! بوده اند !!!!!!

سالهاست ديگر ازشان خبري ندارم ولي جالب ترين قسمت اين ماجرا اون
زني بود که با دوست من هم خانه شده بود

زني اصفهاني به نام منيژه بود که ماجراي طلاقش را در لوس آنجلس با
لهجه شيرين اصفهاني برايم اين گونه تعريف کرد :

والله عرضم به خدمتيه شوما که من در ايران نرس بودم وقتي با شوهرم اومديم
امريکا من فوري بورد را دادم و تو يه بيمارستان مشغول کار شدم
شوهرم هم کارهاي مختلفي ميکرد و براي رفع تنهائي با يه دوست قديميش
که اينجا بود زياد معاشرت ميکرد و اين دوست که اسمش عباس بود هميشه
خونه ما پلاس بود
يه مدتي بود من حس ميکردم هروقت اين عباسه رو ميبنيم هي دلم ميخواد
براش غذاهاي خوشمزه درست کنم و هي براش جاي بياروم و خلاصه که هي
يه کارائي براش بکنم
تا اين که يه روز اومد بيمارستاني که کار ميکردم و بهم گفت :
- منيژه ...به خدا خاطرتو خيلي ميخوام !!!!!!
که منم از دهنم پريد و گفتم :
- عباس جون منم خاطرتو خيلي ميخوام !!!!

شبم که رفتم خونه به شوهرم گفتم - من خاطرخواه عباس شدم طلاق
ميخوام اونم خيلي عصباني شد و تلفن رو برداشت و به اصفهان به پدرم
تلفن کرد و گفت :

- خوشتون باشد ......دخترتون عاشق شده !!!!!!!!
و منو طلاق داد حالا هم چون نميخوام پولم رو با عباس نصف کنم خودم تنها
زندگي ميکنم و با عباس مث دوست دختر و پسر هستيم ازش هم پولي !!!
نميگيرم فقط کرديت کارتش رو داده دست من که هرچي ميخوام براي خودم
بخرم !!!!!‌

بعد هم رفت به جون مامانم يه مشت خريد لباس که با کرديت عباس آقا !!!!
خريده بود آورد ريخت رو زمين که به والله اگه کسي سليقه اي داشت جز
براي پاک کردن پنجره ازشان استفاده اي نميکرد !!!!!!!!!!!!!! نانا

No comments: