
کول باش !
یکی دو روز پیش میرزا پیکوفسکی پستی نهاده بود
که خواندم ولی وقت مطرح کردنش را نداشتم زیرا
کیشمیشی بودم
امروز که از کیشمیشیت خارج شده ام شکر درخت بید مجنون
که الهی همه اباشر خر و الاغ و نفهم فدای این درخت بی آزار
زیبای مویه کن بروند گفتم کمی به این دوست جوانم پند و اندرز
بدهم
پستت را کمی کالبد شکافی اش میکنم :
((گمانم اين طولانی شود.
صدايت رسيد مرد. عجيب بود که تعجب نکردم از اينکه صدايت آمد به جای
نوشتهات. انگار قرارمان از اول همين بود که صدا قرار باشد بيايد و برود
نه نوشته. خيال هم ندارم جواب صدا را با نوشته بدهم، فقط بند و
بساطش را ندارم امشب. حساب آخرين بار که دو طرف ميزی بوديم را
دارم. شده است شش ماه. تو بگو شش ماه تند گذشت، نه، کند گذشت،
نه، آن هم نه. مثل هميشه گذشت. دردم همان دردی است که روز اول
داشتم، کسانم که دورند امروز. هزار هزار نفر هم نيستند که بگويند چه
حرفها، خودت میدانی چند نفر بيشتر نيستند که خواندهای لابد بعضی
شبها آنقدر افسوس میخورم که آخر نوشتهام میشود لعنت به
فاصله، مگر برادر يافتن ساده است که فاصلهاش را به لعنت نگيرم.))
داری برای من از احساس خالص سخن میگوئي
احساس به خانواده و رفیق .............برای از چرت خارج کردنت باید
خدمت نابلدت عرض کنم که روزی که در ایران تصمیم بر خروج گرفتی
با تمامی کسانی که میشناختی تا (( همان روز )) برای همیشه
بدرود گفتی
زیرا آن فاصله زمانی که تو در جغرافیای دیگری هستی از تو و آنان در دو
زمینه مختلف دو فردی را میسازد که هی از هم دور تر و دور تر میشوند
و شش ماه بعد اگر یکدیگر را ببینند زیاد سخنی جز خاطره های گذشته
برای هم ندارند پریود
بنابراین برادرانی را که قبلا یافته ای به کشوی عقبی ذهنت بفرست و
به خود بگوی اینان دیگر برای من سیگنی فکنت نیستند
و از آن جائي که من در کشوری متمدن و مدرن و بالطبع ( سریع ) زندگی
میکنم وقت پرداختن به نوستالژی های کیری را ندارم بای بای بای
و بروی برای یافتن برادر نه بلکه رفیق به معنای کلمه رفیق یعنی بادی
از هر ملیتی بخوای بالاخره خواهی یافت
پس درس اول چس ناله برای دوران گذشته موقوف
(( ولی دردم همان است و بس. نه هوس وطن کردهام نه ذرهای دلم
برای خاک و آبش تنگ شده است، برای هيچچيزش، نه خوبش، نه
بدش، نه قديمش، نه جديدش. قرار بود دور شدن بدیها را پاک کند
و خوشیها را به ياد بياورد، نمیدانم اين قرار را چه بر هم زد که
بدیها کمرنگ شدند نه خوشیها. میدانم ششماه کم است، اينها
حرف سال و سالها هستند، ولی باز به ثبتش میارزد بگويم کور نيامده
بودم که زرق و برق تمدن شفايم بدهد ولی نه مسحور زرق و برقش که
مسحور آزادی شدهام. اين مفلوک دستمالی شده را از نو برای خودم
تعريف کردهام، کمی فراتر از آبجو خوردن در يک بار يا چشمک زدن به
دخترها است، پيشنهاد عشقبازی يا هر آزادی روزمرهی ديگر. آزادی
را برای روح تعريف بايد کرد. هر روز بيشتر حس میکنم انگار بار سنگينی
آرام آرام از دوشم برداشته میشود، هر روز سبکتر و هر روز بالاتر
میشود پر کشيد. انگار به زنجير کشيده بودند و زنجيرها يکی يکی باز
میشوند. افقهايی را میبينم که نمیدانستم وجود دارند. آرامشی
دارم که نمیشناختم. مسحور اين آزادی شدهام و هر روز بيشتر میفهمم
چرا وجود دارد، چطور تکتک افراد يک جامعه، تکتک سطرهای يک
تفکر چنين زيبايیای را بنيان افکندهاند. من اين را تمدن مینامم. ))
به به دست مریزاد میرزا جان خیلی زیبا نوشتی خیلی صادقانه و زیبا بدون
هیچ غلوی زنده باشی
آری چشم درون میخواهد که تفاوت ها را بنگرد فروغ را یادت میاد میگفت
هرکی که دریا رو به عمرش ندیده از زندگیش چی فهمیده ؟
آزادی .....دریای ما مردم ایران بوده و هست و هنوز هیچ یک در درون ایران
حتی روشنفکران شهروندش هم ایدیائی از آزادی واقعی ندارند زیرا
هرگز در ایران ما آزادی واقعی نداشته ایم مگر نه ؟
((همه در بند روزمرگی و زندگی هستند، چه اينجا، چه آنجا. تفاوت در
حق انتخاب است، در فرديت تو. اينان حقی به تو میدهند که انتخاب
کنی، هر چه را دوست داری، هر چه ايدهآلت است، نوشتن يا خنديدن
يا خيالبافی. همه در درد جان هستند، اين سر و آن سر اطلس ندارد،
ولی حداقل اينان از درد، جان را فراموش نکردهاند. هنوز آن فروختهشده
را در اين معامله پيدا نکردهام، که چه از دست رفته است. اين سنتهای
دوستداشتنی قديمی که مثل هر چيز قديمی خوب است ولی کسی
نمیداند واقعاً آنطور بوده و امروز جز مايهی دردسر نيستند، آنها
فروخته شدهاند؟ به جهنم. اين شايد شبيه باشد به جنگ با سنت؛
شايد هم واقعاً باشد. نمیدانم با سنت چه بايد کرد و مسألهام نيست.
اگر مسألهام بود از آنجا فرار نمیکردم، میماندم. من از رنگ آسمان
اينجا لذت میبرم که رنگ آسمان وطن نيست. شايد چند خط بالا شبيه
به تسويهحساب شد، خيالی نيست. حال من خوب است. منتظرم
بيايی برادر، بياييد که تنها تسکين درد فاصله همين اميد است.))
این بخش هم که باز عالی بود ولی برای این تسکین دردی که در آخر
نوشته ای بگذار از خودم مایه گذارده و برایت تجربه ای را بگویم :
هنگامی که به امریکا تازه آمده بودم .......هر کجا میرفتم و هر چیز
زیبائی میدیدم ناگهان به شدت دلم میخواست که برای دوستان در
ایران تعریف کنم
بنابراین بساط تلفن و نامه براه بود به مرور متوجه شدم هی سخنانی
که میخواهم بگویم به محض تماس با ایران نگفته مانده و میشود همه
سخن ها بدبختی های آنان
بنابراین خود به خود مساله تعریف و گفتن من برای دوستان از امریکا
و تجربیاتم به پشت پرده عدم گفتن رفت و همه مکالمات راجع به آنان
و بدبختی آنان بود
به دلیل تازه مهاجرت کردن اجبارا با مشتی ایران قاطی شدم که اساسا
کل فضا شد انگاری در ایران
روزی ناگهان به خود آمدم و تصمیم گرفتم در جامعه امریکا انتگره شوم
و رفتم دنبالش شاید یکسال نگذشته بود که روزی دوستی از ایران
گفت رفته
بوده کنسرت شجریان و من در مقابل گفتم من هم رفتم کارنگی هال
زوبین مهتا را دیدم
با طعنه به من گفت - پز زوبین مهتا را میدهی !!!!!!!!!!!!
درک کردم رابطه مرده و اینترست مشترکی دیگر وجود ندارد
تو هم به این نقطه خواهی رسید
در ایران برایم اتفاقات خیلی عجیبی افتاد از همین دور شدن روحی و
جغرافیائي
قبلن گفتم دوستی بار اول با زور به من گفت میخواهد هدیه ای به من
بدهد و مرا وقتم را گرفت و برای دادن هدیه ای که نمیخواستم و متنفر
بودم هی پافشاری کرد و بعد که مرا به انتخاب از سر دلسیری و بیزاری
واداشت گفت این گلیم که انتخاب کردی گرانتر از اونی است که من
قرار بود به تو هدیه بدهم اگر این را میخواهی باید مثلنی این قدر تومان
به من بدهی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و صدها از این قسم به جان شریفت اگر دروغ بگویم
عده ای متعجب بودند که چرا من هر روز حمام میکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عده ای متعجب بودند که چرا من کول کول کول دستها در جیب بارانی
در پیاده روها راه میروم نه کسی را هل میدهم نه کسی را کنار
میزنم نه هیجانی تخمی دارم !!!!!!
و بگیر و برو
میدونی گیو آپ نکن .......از خودت یه چیز حسابی بساز زندگی در ایران
را هم فراموش کن
من به این نتیجه رسیده ام که مشگل ایرانیان بد شانسی جغرافیائی است
اگر در کشوری اروپائی به دنیا آمده بودند شاید این همه خاک بر سر الاغ
کیری ترسو نبودند که به کاکتوس کننده در کونشان رای بدهند ........نانا زولا
No comments:
Post a Comment