سرود قدیمی قحطسالی - به کنجکاوسال بی باران
جلپاره ئی ست نان
به رنگ بی حرمت دلزدگی
به طعم دشنامی دشخوار و
به بوی تقلب

ترجیح میدهی که نبوئی نچشی ٬
ببینی که گرسنه به بالین سر نهادن
گواراتر از فرو دادن آن ناگوار است
سال بی بارانآب
نومیدی ست
شرافت عطش است و
تشریف پلیدی
توجیه تیمم

به جد می گوئي - خوشا عطشان مردن
که لب تر کردن از این
گردن نهادن به خفت تسلیم است -

تشنه را گرچه از آب ناگزیر است و گشنه را از نان ٬
سیر گشنگیم سیراب عطش
گر آب این است و نان است آن !
No comments:
Post a Comment