
آن روزها !
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها ٬ بیکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
ان کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند
آن روزهائی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم ٬ چون حبابی از هوا لبریز ٬ می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گوئی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت

آن روها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم٬
هردم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من ٬ چون کرکی نرم ٬
آرام می بارید
برنردبام کهنه چوبي
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا ٬ آه
فردا -
حجم سفید لیز

با خش و خش چادر مادر بزرگ آغاز می شد
و با ظهور سایه مغشوش او ٬ در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور -
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه .
فردا
گرمای کرسی خواب آور بود
من تند و بی پروا
دور از نگاه مادرم خط های باطل را
از مشق های کهنه خود پاک می کردم
چون برف می خوابید
در باغچه می گشتم افسرده
در پای گلدانهای خشک یاس گنجشک های مرده ام را خاک می کردم
بازار در بوهای سرگردان شناور بود
در بوی تند قهوه و ماهی
بازار ٬ در زیر قدمها پهن می شد ٬ کش می آمد ٬
با تمام لحظه های راه می آمیخت
و چرت می زد ٬ در ته چشم عروسکها
بازار ٬ مادر بود که میرفت باسرعت به سوی حجم های رنگی سیال
و باز می آمد
با بسته های هدیه ٬ با زنبیل های پر
بازار باران بود که می ریخت که می ریخت که می ریخت
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنائي های محتاطانه ٬ با زیبائي رگ های
آبی رنگ
دستی که با یک گل
از پشت دیواری صدا می زد
یک دست دیگر را
و لکه های کوچک جوهر ٬ بر این دست مشوش ٬ مضطرب ٬ ترسان
و عشق ٬
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد
در ظهرهای گرم دود آلود
ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم
و به درختان قرص می دادیم
و توپ ٬ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت
و عشق بود ٬ آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی
ناگاه
محصورمان می کرد
و جذبمان می کرد ٬ در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و تبسم های دزدانه
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید ٬ پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد ٬ آه
اکنون زنی (( ناجوانمردانه کشته شده است ))
- با پوزش از فروغ برای دست کار کوچولوی آخر ................نانا زولا
No comments:
Post a Comment