Tuesday, November 16, 2004

درددل

ميدونيد اصلا اهل گله گذاري نيستم
ولي اگه اينا رو ننويسم خوابم نميبره خيلي از
شماها بيخودي تو اين مدت منو کلي ازار داديد اميدوارم
بعدها پشيمون نشيد .
چرا نتونستيد به من مثل مادري نگاه کنيد که همه تون
برام بچه هام هستيد و دوستتون دارم . نانا

3 comments:

Anonymous said...

چه خواب سنگينی شد، مادر جون! (هاها).
آخه اين چه فرهنگی است که ما داريم. تا آدم سن اش از چهل پنجاه می گذرد، بايد برای خودش گوری دست و پا کند و با هر ناخوشی بچه ها را گرد می کند و اندرز می دهد و وصيت نامه می نويسد. آگر مسلمان باشد، کفن به اين و آن سپارش می دهد. نه به آن جوان نمايی خنده آور برخی آدم ها و نه به اين پيرنمايی ی!!؟ که من در نمی يابم. سن يک زن برابر است با به گور سپاردن سه تا شوهر!!؟ (دلت خواست بخند).

کنجکاو

Anonymous said...

نفهمیدی؟ برات میگم تا بسادگی بفهمی:
چون مادرانه برخورد نکردی.
به بد و خوبش کارسی ندارم، ولی راهش آن بوده.

("مخلوق دکتر فرانکنستاین")

Anonymous said...

نانا جان،

شک نکن که احساس مادرانه ات در همه جای نوشته هايت جاری است...مشکل اينجاست که بعضی ها حتی دوست دارند سينه مادرشان را گاز بگيرند ... دوستت دارم

پژمان