درددل
ميدونيد اصلا اهل گله گذاري نيستم
ولي اگه اينا رو ننويسم خوابم نميبره خيلي از
شماها بيخودي تو اين مدت منو کلي ازار داديد اميدوارم
بعدها پشيمون نشيد .
چرا نتونستيد به من مثل مادري نگاه کنيد که همه تون
برام بچه هام هستيد و دوستتون دارم . نانا
3 comments:
چه خواب سنگينی شد، مادر جون! (هاها).
آخه اين چه فرهنگی است که ما داريم. تا آدم سن اش از چهل پنجاه می گذرد، بايد برای خودش گوری دست و پا کند و با هر ناخوشی بچه ها را گرد می کند و اندرز می دهد و وصيت نامه می نويسد. آگر مسلمان باشد، کفن به اين و آن سپارش می دهد. نه به آن جوان نمايی خنده آور برخی آدم ها و نه به اين پيرنمايی ی!!؟ که من در نمی يابم. سن يک زن برابر است با به گور سپاردن سه تا شوهر!!؟ (دلت خواست بخند).
کنجکاو
نفهمیدی؟ برات میگم تا بسادگی بفهمی:
چون مادرانه برخورد نکردی.
به بد و خوبش کارسی ندارم، ولی راهش آن بوده.
("مخلوق دکتر فرانکنستاین")
نانا جان،
شک نکن که احساس مادرانه ات در همه جای نوشته هايت جاری است...مشکل اينجاست که بعضی ها حتی دوست دارند سينه مادرشان را گاز بگيرند ... دوستت دارم
پژمان
Post a Comment