Tuesday, April 03, 2007


به عباس عبدی
سرود مردی که خودش را کشته است - احمد شاملو



نه آبش دادم
نه دعائی خواندم ٬
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم

به او گفتم :
- به زبان دشمن سخن میگوئی
و او را
کشتم





















نام مرا داشت
و هیچ کس همچنو به من نزدیک نبود
و مرا بیگانه کرد
با شما ٬
با شما که حسرت نان
پا می کوبد در هر رگ بی تاب تان
و مرا بیگانه کرد
با خویشتنم
که تن پوشش حسرت یک پیراهن است
و خواست در خلوت خود به چار میخم بکشد
من اما مجالش ندادم
وخنجر به گلویش نهادم
آهنگی فراموش شده را در تنبوشه گلویش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سرد
و خونی از گلویش چکید
به زمین ٬
یک قطره
همین




















خون آهنگ های فراموش شده
نه خون (( نه !))خون قادیکلا
نه خون (( نمی خواهم !))
خون(( پادشاهی که چل تا پسر داشت ))
نه خون (( ملتی که ریخت و تاج ظلمو از سرش ورداشت ))
خون شانه بالا انداختن ٬ سر به زیر افکندن ٬
خون نظامی ها - وقتی که منتظر فرمان آتشند -
خون دیروز
خون خواستنی به رنگ ندانستن
به رنگ خون پدران داروین
به رنگ خون ایمان گوسفند قربانی
به رنگ خون سرتیپ زنگنه
و نه به رنگ خون نخستین ماه مه
و نه به رنگ خون شما همه
که عشق تان را نسنجیده بودم



















فرانکو را نشانش دادم
و تابوت لورکا را
و خون تنتور او را بر زخم میدان گاو بازی
و او به رویای خود شده بود
و به آهنگی می خواند که دیگر هیچ گاه
به خاطره ام باز نیامد
آن وقت ٬ ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانگی صدای خود
که طنینش به صدای زنجیر بردگان می مانست
به شک افتاده بود

و من در سکوت
او را کشتم
آبش نداده ٬ دعائی نخوانده
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم
- خودم - را
و در آهنگ فراموش شده اش
کفنش کردم٬
در زیر زمین خاطره ام
دفنش کردم























او مرد
مرد
مرد ...
و اکنون
این منم
پرستنده شما
ای خداوندان اساطیر من
اکنون این منم ٬ ای سرهای نابسامان !
نغمه پرداز سرود و درودتان
اکنون این منم
من
بستری تختخواب بیخوابی شما
و شمائید
شما
رقاص شعله پی بر فانوس آرزوی من
اکنون این منم
و شما .....
و خون اصفهان
خون آبادان
در قلب من می زند تنبور ٬
و نفس گرم و شور مردان بندر معشور
در احساس خشمگینم
می کشد شیپور

























اکنون این منم
و شما - مردان اصفهان !-
که خون تان را در سرخی گونه دختر پادشاه
بر پرده قلمکار اتاقم پاشیده اید

اکنون این منم
و شما - بیماران کار ! -
که زهر سرخ اعتصاب را
جانشین داروی مزد خود می کنید به ناچار

اکنون این منم
و شما - یاران آغاجاری !-
که جوانه می زند عرق فقر به پیشانی تان
در فروکش تب سنگین بیکاری

























اکنون این منم
با گوری در زیر زمین خاطرم
که اجنبی خویشتنم را در آن به خاک سپرده ام
در تابوت آهنگ های فراموش شده اش ....
اجنبی خویشتنی که
من خنجر به گلویش نهاده ام
و او را کشته ام در احتضاری طولانی
و در آن هنگام
نه آبش داده ام
نه دعائی خوانده ام !

اکنون
این
منم !

No comments: