Tuesday, April 03, 2007

دفاع از حیثیت !!!


جونم عرض کنه به جونتون که من دیوانه وار عاشق
درخت های بید مجنون هستم
این که میگم دیوانه وار یعنی این که همچی که چشم
فضولم به یه درخت بید مجنون بیفته دیگه برام مهم
نیست کجا هستم چه میگفتم یا بگیر وبرو

سریعا خود را به درخت نازنین رسانیده و بی فوت وقت
ابتدا سه دور مانند قبله حاجی های مادرجنده دورش
چرخیده و سپس ایستاده و کلی با او رمزی و رازی
سخن میگویم و چند ورد و چشم بد دور به او تف تف
کرده و با گیس های آشفته اش دستی داده و افی
درزن میگویم و میروم اگر دوربین باشد که دیگر خود را
خفه میکنم زیر درخت بالای درخت وسط درخت همین
طور جلف بازی کم.... را...ئی !!!! در میاورم که بیا و ببین

خلاصه که بدجوری خاطر خواه بید مجنون هستم
در ایران در پارک نیاوران یه چند تا از اون بید مجنون
حسابی ها بود که من دیگه هفته ای یک بار حتما
باید به این رفقای زیر پای قصر کثیف شاه!!!! سر
میزدم و از آنان دلجوئی میکردم برای ظلمی که
سلطنت به درخت ها میکرد !!!!!

به هر حال شبی دم دم های غروب که تاریک شده
بود و تابستان هنگامی که به اولین بید مجنون که در
فضای کنار پله ها ی اصلی بود رسیدم علیرغم
خیسی چمن همانجا مانند خانه خاله روی زمین
دراز کشیدم و به ماه و شاخه های بید مجنون و
شب و نسیم و بوی چمن و صدای خنده بچه های
نازنین و .......
مدتی که در عوالم خود بودم ناگهان حس کردم کسی
مرا می پاید کمی از روی چمن سرم را بلند کردم و
یک ابله خاک بر سر دهاتی با چشمان دریده ایستاده
بود و مرا نگاه میکرد
کمی به او نگاه کردم و رویم را برگرداندم و مدتی گذشت
و باز برگشتم و دیدم همانجا ایستاده و اکنون خنده
کریهی هم روی لب دارد
پارک هم خلوت شده بود و مردم کم بودند با خود گفتم

- قبل از این که عشق بید مجنون کار دستم بده پاشم
برم
و با خشم برخاستم و به سوی او فریاد زدم
- مرتیکه الاغ دهاتی ایستادی به چی نگاه میکنی ؟
و با اه و پیف در حالی که پشت کون لباسم را میتکاندم
و میرفتم ناگهان متوجه شدم که او دارد سریع به سوی
من میاید به خشم به طرفش برگشتم و گفتم

- چی میخوای کره خر ؟

که بیچاره با ته ته پته با لهجه دهاتی گفت :
- خیال کردی... من ده ساله تهرونم !!!!!!!!!!!!!!!

و من که ناگهان از این که خودشو به من رسونده که دهاتی
بودنش را انکار نکنه ولی زمان در شهر بودنش را اعلام کنه
زدم زیر خنده ای بلند و در همین زمان عده ای هم از کنارمون
میگذشتند همراه با آنان شدم و گفتم
- خیلی خوب خیلی خوب ..برو خجالت بکش اگه ده ساله تو
شهری که نباید مزاحم زن ها بشی که ؟

و خلاصه او را ترک کردم ..................................نانا








No comments: