
به مردم شهروند ایران !
افسانه ای عجیب تر از واقعیت
خوب ....بچه های عزیز دوست داشتنی من همگی دور هم
نیم دایره نشسته و سرهایتان را به روی دوش نفر بغلی
نهاده و در حال مزه مزه شراب تاکستان خودمان به من گوش
دهید که برایتان داستانی شیرین تر از قلعه حیوانان این مردک
جورج اورول که او هم کمی مثل من خل بوده میخواهیم بگویم
که فهم و شعورهایتان کمی بالاتر برود
عرضم به عرض شما که در جنگلی سر سبز و خرم و کوچک و
نقلی و امن و امان و همه حیوانات در مسالمت در کنار هم زندگی
کن و خلاصه که زندگی شیرین در گذر و مشگلی جز کمی خفه
شدن راجع به شیر گوزوی پیر سرطانی قلدر نبود
ناگهان مشتی لاشخور کفتار پیر سوار بر قاطرانی بی نهایت معلوم
نیست از کدوم ده کوره جنگلی !!!!!!! هراسیمه و مانند لشگر
مغول حمله ور شدند و با کمی نعره های اخ تفی شیر گوزو به کوه
پناهنده شد و بعد هم ریق رحمت را سر کشید
و واویلا که این مشتی کفتار پیر چروکیده که تمامی مدت دستهایشان
به خایه ها بود و بعد هم با همان دستها لمبانیدن هر غذائی از سنگ
سفت تر و از اسهال نرم تر برایشان فرقی نداشت بودند
با دستان داخل
خشتکی خایه مالش ده !!!!!!!! متعفن خود هی یا کوفته گه به دهان
فرو میکردند یا سوپ شاش را هی فرتی بالا میکشیدند و هیچ اتفاقی
هم برای مرده شور برده ها نمی افتاد
وای از این حیوانات متمدن قبلی این جنگل که نمیدانید این لاشخوران
کفتار چه بروزشان آوردند
روزی رسید که در خانه هر حیوانی ایستادند و گفتند یکی از بچه هاتون
را باید بدهید میخواهیم بخوریم !!!!!!!!!!!!!
حیوانات فلک زده از همان روز هاج و واج روانی شده و با این که کفتاران
لاشخور
هی به قولشان عمل میکردند و با کمال عدل کفتاری خودشان تک تک و
دو نفری و هشت نفری از بچه حیوانات میخوردند ولی حیوانات بدبخت هیچ
عکس العملی نشان نمیدادند
زیرا اساسا لمس شده بودند و دیگر برایشان
هیچی اهمیتی نداشت مانند کابوس بود همه چیز
و آی این کفتاران کشتند و زدند و خوردند و پدری از همه حیوانات در آورده
بودند که نگوی و نپرس
تا روزی از روزهای خرم تابستانی فکر کنم ....ببر ماده ای نو نان سنس !!
از حوالی این جنگل قبلا سبز و اکنون کچل و سوخته و انترکیب و بو گندو
گذار میکرد و زیر لب با خودش خخفففففففففف و پووووووفففففففف
میکرد
و دنبال طعمه ای لذیذ برای تکه پاره کردن میکرد و با چوب بیس بالی که
پشت
گوشش عین نجارها گذاشته بود دنبال کون میگشت که پاره کند !!!!!!!!
که بوی گه به مشامش خورد و با خود گفت - خففپففف همین جا باید
اطراق کنم که مشتی کون آلردی پاره کفتار لاشخور می بینم با دوربین
و داخل جنگل شد .
از شما چه پنهان .......در این سالها که هنوز ببر گذارش به این جنگل
اکیبری نیفتاده بود یکی از این کفتاران لاشخور در قلب جنگل تاج گذاری
کرده بود و برای خودش یک سازمان مخفی وحشتناک دهشتناک هم
روی زمینی و هم زیر زمینی به نام اطلاعات و امنیت جنگل به وجود
آورده بود که دیگر نگوی و نپرس از هزینه های نجومی برای آن از بیت المال
باقی حیوانات ریخته شده روی کنده چوبی در کنار این شخص !!!!!
و از آن مهمتر برای امنیت و اطلاعات حیوانی و شخصی خود هم
چهل هزار حیوان وحشی
گوش به فرمان مسلح تا خرخره گوشت باقی حیوانات را خورانیده
( از فعل خورانیدن کردن میاد ورپریده ها نانا ) برای
خود داشت
ببر عاقل تازه وارد جنگل انترکیب بو گهی شده ...کمی به همه چیز با
چشمان ببری خود نگریست و فوری و فوتی کامپیوترهای مغز ببری
خود را بکار انداخت و گفت :
- کار این جاکش کفتار و باقیشان را باید با نیرنگی به خودشان تمام کنم
و واویلا از این نیرنگ که چی بگم براتون بچه های عزیزم یعنی از
این ببر ماده .....ابتدا به تمامی این گروه های کفتاران لاشخور و
قدرتشان با یک اعلام ساده رید و مالید
یعنی روزی که قرار بوده بود که سر دسته کفتاران لاشخور به همه
دنیا اعلام کند که ما خیلی خوبیم و جنگلمان سبز و خرم است و
همه حیوانان خوشند
با نعره ای ببری روز ریختن همه حیوانات قبلی که صاحبان واقعی این
جنگل بوده اند را اعلام ببری کرد
و با این اعلام به تمامی جشن و شادی و قدرت و هزینه های نجومی
برای شکنجه حیوانات و هزینه های نجومی برای حفظ خود کفتار
لاشخور اصلی و بساطشان چنان ببری رید که
همه حیوانات به او لبیک
گفته و با خنده و شادی خود را برای روز تمیز کردن مستراح مشتی
حیوان غاصب از جنگل زیبایشان اعلام رمز و رازی کرده و ببر ماده هم
به همه گفت - من دخالتی نمیکنم تا وقتی ضروری شود شما بروید
و کار کفتاران لاشخور را بسازید
و حیوانان نجیب و بدبخت ما با انرژی و نیروی ببر ماده داده ای!!! رفتند
و جنگل زیبای سر سبز شاد عشقی خنده روی و مهربان خود را از
هرچی کفتار لاشخور متعفن بو گهی بود پاک کرده و شروع به کاشتن
و ساختن و پرداختن کردند
این حیوانات نجیب ضرب المثل های بی نظیر در میان جناگل( یعنی
جنگلها ) داشتند از جمله که من گاته دو ...من گاته دو .....که یعنی
کار امروز را به فردا میفکن
و همین باعث پیروزیشان شد .
آهای ابطحی خره یه لینک به این نوشته بده بگوی داستان کودکان
است ........بسه دیگه ولم
کنیم یه کمی
شراب بخورم تیکه تیکه شده ها .......................کیل بیل فرمانده
No comments:
Post a Comment