ناخود اگاه ما
سالها قبل با دختری هم خانه بودم
از انجا که این دوست من جوان بود و پر شور و شر و من خواهان تنهائی
با هم در تفاهم کامل بودیم به این معنی که او اغلب مشغول گذشت وگذار
و پارتی بود و خانه را به من واگذار میکرد من هم در مقابل به مسئولیت خرید
و اطمینان از اینکه مواد غذائی در خانه باشد و قهوه گرم و چای اماده داشته
باشیم میپرداختم .
اغلب شبها دیر و تقریبا مست به خانه میامد و پس از مدتی از اشپزخانه به
اطاق خود میرفت و تا صبح که برای صبحانه یکدیگر را میدیدم تماسی با هم
نداشتیم .
شش ماهی به این ترتیب گذشت
شبی به خانه امد و یک راست به در اطاق من امده در کوبید و وارد شد حال
نزاری داشت موهائی ژولیده و ارایشی بر اثر گریه پخش و پلا بر صورت .
با ارامی از او پرسیدم چه شده سیل اشگ از چشمانش سرازیر شد و گفت
که پس از دوستی با پسرهای متعدد پسری که یکماهی است میشناسد
و فکر میکند عاشق اوست خواهان جدائی از اوست و او نمیداند چه کند!!!
و بعد به من گفت خوش به حال تو که از بودن با خودت لذت میبری و احتیاجی به
کسی نداری و ارامش داری و.......
این حرف او به من این جرئت و اجازه را داد که مدتی برایش از لزوم خلوت کردن
با خود و تفکر و خواندن گفتگو کنم و به او گفتم حتی من هم غیر عادی هستم
انسان باید خوشی و خلوت با خود را تواما داشته باشد .
پس از حرفهای من ارام گرفت و به من گفت که روش خود را عوض خواهد کرد .
سپس به اطاق خود رفت و خوابید .
از فردا در برنامه ما چیزی تغییر نکرد و زندگی روال همیشگی خود را ادامه داد
و ما دیگرهرگز راجع به ان بحث حرفی نزدیم
شش ماهی دیگر گذشت
غروبی من در اشپزخانه مشغول تدارک غذا برای خود بودم
ناگهان در خانه باز شد و هم خانه ای من وارد شد با فریادهای گوش خراش به
اشپزخانه امد کلاسورها و کتابهائی که در دست داشت به اطراف پرت میکرد و
و با فریاد کلماتی نامفهوم به همراه فحاشی به من میگفت
من حیرت زده مدتی به او نگاه کردم و سعی میکردم بفهمم چه میگوید و چه شده
است به طرفش رفته بغلش کرده به او گفتم ارام شو به من بگو چه شده کمی
ارامتر شد و همچنان با خشم گفت :
ای ریدم به سر تو کثافت الاغ نفهم نمیخوام نمیخوام کتاب بخونم به تو چه اصلا
تو گه شش ماه است ریده ای به زندگی من قبلا تمام خوشی ها را بدون عذاب
وجدان میکردم حالا بابت هر شبی که میرم بیرون کلی در خودم جنگ و دعوا دارم
من از تو متنفرم اصلا چشمت هم کور میخوام خوشی کنم مگه دنیا چند روزه تو
خاک برسر مث پیر دخترا همش نشستی تو خونه و زرزر کلاسیک گوش میکنی
به من چه چرا با اعصاب من از اون شب کذائی این همه بازی کردی و......!!!!!! .نانا
No comments:
Post a Comment