Monday, January 10, 2005

نيما

در معرکه ي نهيب درياي گران
هر لحظه حکايتي ست کاغاز شده است
آويخته با شب سيه پيشه - به بغض
گوئي ز گلوئي گره اي باز شده است

چون نيست ز ساحلش به فرياد جواب
مي ماند از هر بد و نيکي پنهان
مي غلتد و مي پيچد و مي گردد دور
گم ميشود - اما نه ز- ياد - همگان .

No comments: