نيما
هرچه در کار خود است
ياسمن ساقش عريان مي پيچد
به تن کهنه جدار
و جداري که شکافيده زهم
مي نمايد ديوار
و اهرمن روئي
تيرگي بر سر هر تيرگي اي
به هم آورده به هم مي بندد
ياس ميگويد : راهي نيست
بيم ميگويد : برخيز اما
نطفه بند دوران
در نهانجاش نهان
به همه ميخندد
No comments:
Post a Comment