خود کشي
به دوست عزيزي قول داده بودم که ماجراي اقدام خود
به خودکشي را برايش بنويسم به قول خود عمل ميکنم .
در هفده سالگي هنگامي که در اوج شادابي خود بودم و
از موهبت داشتن پدر و مادري با فرهنگ و رفاه مالي و
دوستاني نازک تر از برگ گل و چندين دل باخته در اطرافم
يکسالي بود که گاه گداري به خودکشي فکر ميکردم و
پس از شش ماه ديگر گاه گداري نبود و مدام بود .
حدود يک صد قرص خواب آور که ان زمان در ايران به ان ميگفتند
( مدومين ) به مرور گرد آوردم و شبي که برنامه پوکر و بريج
هفتگي در خانه دوستي بود و مطمئن بودم که پدر و مادرم تا
نزديکي صبح نميايند و براي اينکه خودکشي خود را تصميم لحظه اي
نشان دهم جورابهاي ابريشمي خود را شسته و به طناب رخت بالکن
آويزان کردم و پس از رفتن آنان به اطاقم رفته و اين صد
قرص خواب آور را با يک شيشه ودکاي اسميرونف خورده و
با گذاردن قطعه اي از موزيک باخ در تخت دراز کشيده و به خواب
رفتم .
از آنجا که قرار بود نميرم و بيشتر زجر بکشم !!!!!! در ان ميهماني
مادرم پس از خوردن غذائي گويا دچار اسهال و استفراغ شديد
ميشود و پدرم او را به خانه مياورد که دکتري خبر کند و مرا مييابند
از نيمه راه مرگ در بيمارستان در حالي که لوله اي به معده من
فرستاده بودند که هرچه هست و نيست را خارج کند به خود امدم
و يک روز و شب بعد را پدرم بلا انقطاع مرا در حياط خانه راه برد
که از به خواب رفتنم جلو گيري نمايد چون دکتر گفته بود اگر به خواب
رود خواهد رفت !!!!!!
اين تجربه و بازگشت از نيمه راه مرگ به من هديه اي داد که شايد
بتوانم بگويم با ارزش ترين هديه زندگيم است ( عدم ترس از مرگ )
در زندگي به همه گونه اقدام خطرناک دست زده ام
بارها نيمه شب در شمال ايران تنها به داخل جنگل رفته ام !!
در سفري تاريخي در ماه ژانويه ماشيني در پاريس خريده و يکه و تنها
از راه زمين به ايران آمده ام و ان جاده هاي بين استانبول و آنکارا را
که حتي دلال هاي بنز در تابستان ميترسيدند و ميگفتند در آن جاده ها
سر ميبرند من يک دختر جوان تنها طي کرده ام
و هزاران ماجرا
و نکته عجيب اين که هرگز هم برايم اتفاقي نا خوشايند نيفتاده ؟
و اکنون فکر ميکنم که تنها نترسيدن است که باعث تغيير ميشود
نترسيدن و نهايت هر خطري را مرگ که محتوم است ديدن . نانا
No comments:
Post a Comment