Monday, January 17, 2005

کار و نفرت از آن

در زندگي به ندرت انسانهائي را ديده ام که از کاري که
براي امرار معاش ميکنند راضي باشند !
دوستي دارم که در دانشگاه صنعتي آريامهر رشته مهندسي
شيمي را به پايان برده بود و سالها در يکي از اين شرکت هاي
مهندسي مشاور در ايران کار ميکرد و سهام دار هم بود .
هفت هشت سال پيش تصميم گرفت که به امريکا بيايد پس
از فروش تمامي چيزهائي که داشت به اينجا آمد و پيش من
سکني کرد .
توسط دوستاني برايش کاري در يکي از اين شرکتهاي مهندسي
مشاور يافته و هم آنان برايش تقاضاي گرين کارت کردند .
هنگامي که پيش من بود و منتظر انجام کارهاي اقامت و يافتن
کار بود هميشه به من ميگفت :
-- خوش بحالت عجب زندگي ريلکسي داري ولي من نميتوانم مانند
تو ريلکس باشم و کار بخش مهمي از زندگيم است و بايد در ان
غرق شوم و از اين گونه چرت و پرت ها ....

بهر حال پس از يافتن کار خانه اي اجاره کرد و وسائلي خريد و دوست
دختري امريکائي يافت و به قول معروف جا افتاد .
در اين سالها کم و بيش يکديگر را ميديديم و اطلاعات ذيقيمتي از
مسائل نفتي در اختيار من ميگذاشت
ديروز پس از مدتها به من تلفن کرد به او گفتم :
بابا کجائي مدتهاست از تو خبري ندارم
در پاسخ گفت :
-- نانا کون آدم پاره ميشه !!!! شش روز در هفته مثل خر کار ميکنم
و آن يک روز با قيمانده هم بايد ناخن هايم را بگيرم !!!!!!!!

دو فيلم کرايه کرده بودم که غروب ديروز براي پس دادنش به ويديو
کلاب بلاک باستر بردم و هنگامي که ماشين را پارک کردم و پياده
شدم ديدم هفت هشت پسر جوان که در انجا کار ميکنند به اضافه
رئيسشان که او هم پسري جوان است بيرون مغازه در سوز سرما
ايستاده و مشغول شوخي و انگشت رساندن به يکديگر هستند و
به مجردي که مرا ديدند گفتند ما بسته هستيم !!!
گفتم چرا ؟
گفتند لوله اي ترکيده و به شکل اضطراري مغازه را تعطيل کرده ايم
در حالي که به صورت هاي سرخ شده از سرماي انها نگاه ميکردم
پرسيدم
پس چرا به خانه ها تان نميرويد ؟
يکيشان با خنده گفت :
-- لذتش همين است که اون تو نباشي و بيرون بگي و بخندي !!!!!

يعني اينها براي فرار از کاري که نفرت دارند حتي حاضرند در سرما
بيرون مغازه بايستند و کس و شعر بگويند ولي خوشحال باشند که
توي مغازه گرم و نرم و مشغول کاري که نفرت دارند نيستند !!!!!! نانا

No comments: