Wednesday, June 01, 2005

نيما

شهر سنگين شده از حاملگي ست
همچو زنداني افسرده به زندان فرو بسته دري
نطفه بند دوران
اندر و مي بندد
نطفه روز جلاي دگري

مي رسد قافله راه دراز
شهر مفلوج ( که خشک آمده رگهايش از خواب گران)
بر مي آيد ز ره خوابش باز
ديد خواهد روزي
که نه با چشم عليل دگران
در بدو خوبش آيد نگران
و پس خواب دل آکنده به افسون و فريب
( کز رگش هوشش برد
وز جگر خونش خورد
و همه مردگي او از اوست )
آيد آن روز خجسته که بجا آورد او
دوست از دشمن و دشمن از دوست
و به هر لحظه روشن شده اي بيداري
بر کفش شربت نوش
گرم خواند با او
بدواند با او
وندر اندازد در مخزن رگهايش هوش
همچو مرغي که بهوش آيد جان برده به در
از درون قفسي
سوي شهر خاموش
مي سرايد جرسي

No comments: