نيما
شهر سنگين شده از حاملگي ست
همچو زنداني افسرده به زندان فرو بسته دري
نطفه بند دوران
اندر و مي بندد
نطفه روز جلاي دگري
مي رسد قافله راه دراز
شهر مفلوج ( که خشک آمده رگهايش از خواب گران)
بر مي آيد ز ره خوابش باز
ديد خواهد روزي
که نه با چشم عليل دگران
در بدو خوبش آيد نگران
و پس خواب دل آکنده به افسون و فريب
( کز رگش هوشش برد
وز جگر خونش خورد
و همه مردگي او از اوست )
آيد آن روز خجسته که بجا آورد او
دوست از دشمن و دشمن از دوست
و به هر لحظه روشن شده اي بيداري
بر کفش شربت نوش
گرم خواند با او
بدواند با او
وندر اندازد در مخزن رگهايش هوش
همچو مرغي که بهوش آيد جان برده به در
از درون قفسي
سوي شهر خاموش
مي سرايد جرسي
No comments:
Post a Comment