Wednesday, June 22, 2005

نيما

باد مي کوبد -مي روبد
جاده ترسان را
و زني مانده خموش
جلوه روياشان
فکر مي دارد مغشوش
عقل ايشان رفته
همچناني که پلاس خانه
همچناني که به غارت شده کشت ايشان
همچنان آن پسري کز آنان
برد روزان ظفر مند بکار
وين همه امن و امان
پس آن فتنه از آن يافت قرار

وقعه اي آري نيست
باز از آنگونه که بود
کار گشته است آغاز
فربهي تا دهدش خواب تن يک زن چندش انگيز
پاي کرده ست دراز

با چنين امن و امان
بن هر طاقي ويران - با چراغ دم وحشتزائي
لاغري غمخوار است
آنکه او بار همه طعن و ملالش بر دوش
در دل اين شب - مرديست که او بيدار است

مردمي کز بر ديوار به مردان و زنان مينگرند
و به طفلان بسي خرد که فرسوده ي کارند بدين خردي سال!
شادمان مي گذرند
- حق به حق دار رسيده است - بهم ميگويند -
هرکسي راست هر آن چيزي که بود !-
چشم مانده نگران آنان را
باد مي کوبد - مي روبد
جاده ي ترسان را

No comments: