نيما
روي اين ديوار غم - چون دود رفته بر زبر
دائما بنشسته مرغي - پهن کرده بال و پر
که سرش مي جنبد از بس فکر غم دارد به سر
من به پيچاپيچ اين لوس و سمج ديوارها
بر سر خطي سيه چون شب نهاده دست و پا
دست و پائي مي زنم چون نيمه جانان بي صدا
ز انتظار صبح با هم حرفهائي ميزنيم
با غباري زرد گونه پيله بر تن مي تنيم
من به دست - او بانگ خود - چيزهائي مي کنيم .
No comments:
Post a Comment