.......از هر کاري زده و خسته و بيزارم و اعصابم خرد شده
مثل يک محکوم و شايد بدتر از آن شب را به روز مياورم و
حوصله همه چيز را از دست داده ام .
نه ميتوانم ديگر تشويق بشوم و نه دلداري پيدا بکنم و نه
خود را گول بزنم .
نکبت و خستگي و بيزاري سر تا پايم را گرفته ديگر بيش
از اين ممکن نيست .
به همين مناسبت نه حوصله شکايت و چسناله دارم و نه
ميتوانم خودم را گول بزنم و نه غيرت خودکشي دارم .
فقط يک جور محکوميت قي آلودي است که در يک محيط
گند بي شرم مادر قحبه اي بايد طي بکنم همه چيز بن
بست است و راه گريزي هم نيست .
زياد خسته و به همه چيز بي علاقه هستم فقط روزها را
ميگذرانم و هر شب پس از صرف اشربه مفصل خودم را
به خاک ميسپارم و يک اخ تف هم روي قبرم مي اندازم
اما معجز ديگرم اين است که صبح باز بلند ميشوم و راه
مي افتم .
(از نامه صادق هدايت به جمالزاده )
No comments:
Post a Comment