Monday, June 20, 2005
به ملا حسني عزيزم
مسواک
ملاي عزيزم تصميم گرفتم نمونه اي از بي پرنسيپي ملت
ايران را نوشته و بتو تقديم کنم زيرا که حرف بسيار درستي
راجع به اشکال فرهنگي خود ما نوشته بودي .
سالها پيش در ايران دوست نازنيني داشتم که پسري بود
که در انگليس درس خوانده و بسيار فرد جالبي بود .
در گروه دوستان مشترک چند دختر به شدت دلباخته اخلاق
و شخصيت اين دوست بودند و هر يک تلاش ميکردند تا دل
او را به دست آورند .
تا روزي که با دختري ناشناس به جمع پيوست و او را به عنوان
زن آينده خود به همه معرفي کرد .
خوب بسيار طبيعي بود که دختران گروه از همان لحظه نخست
جبهه بندي کرده و روي خوشي به اين عروس آينده نشان
ندادند .
دختر زيبائي بود با ديدگاهي متوسط راجع به همه چيز از نظر
من دهان گرمي داشت و ماجراهائي که ميگفت اغلب به شکل
عاميانه جالب بود و شايد بتوانم بگويم که در گروه بزرگ دوستان
من تنها کسي بودم که رابطه دوستانه با او برقرار کردم .
پس از گذشت مدتي متوجه شدم که باقي دوستان در غياب
آنان اغلب شروع به بد گوئي از اين دختر ميکنند و من همه را به
حساب حسادت زنانه ميگذاشتم !!!! و عليرغم فکت و فيگوري
که نشان ميدادند من همواره ميگفتم که بابا اين زياد هم بد
نيست و شماها حسودي ميکنيد .
طبعا به دليل اين گونه برخوردها روابط بسيار سرد شده بود و
کمتر آنها را ميديديم تا با يکديگر ازدواج کرده و ما همگي به جشن
عروسي آنها رفته و کمي بعد من از ايران خارج شدم .
هفت سال بعد که براي نخستين بار به ايران رفتم دوستان ديگر
همان روز نخست شروع به بدگوئي از او کردند و من هم طبق
معمول قبل گفتم - بابا شما هنوز دست از سر اين بيچاره
برنداشته ايد ؟
به من گفتند - واي تو نبودي و نميداني اين چه جانوريست ؟
تا روزي که اين زن و شوهر مرا به خانه خود دعوت کردند . شوهر
که همان دوست قديمي باشد به دليل پاره شدن لگمان در پايش
به دليل يوگا در خانه بستري بود و بحث به يوگا کشيد و ذن و ديگر
سيستم هاي ورزشي ذهني !!!!!!
برايم گفتند - با گروهي در خانه يوگا و ذن ميکنند و شديدا معتقد
هستند و سفري هم به تبت کرده اند !!!! و در مقابل چشمان
حيرت زده من دختر ماجرائي را براي من گفت که به صحت ادعاي
دوستان پي بردم
او گفت :
- قرار شد براي فراگيري تدريس ذن به تبت رفته و مدتي با
مانک هاي تبتي زندگي کنيم و قرار شد من ابتدا دوسه هفته اي
به آنجا رفته و سپس شوهرم به من به پيوندد
هنگامي که روز اول رسيديم معلم بزرگ به همه ما که از اقصي
نقاط جهان آمده بوديم مسئوليت هائي از جمله پختن غذا - تميز
کردن معبد - تميز کردن آشپزخانه و مستراح محول کرد
جدا ازاين که غذا بسيار بد بود و در ديگي چيزي چون آش ميپختند
و به هر کس کاسه اي ميدادند و من هم مطلقا سير نميشدم !!!
روزي که مسئوليت تميز کردن دستشوئي و مستراح نوبت من بود
هنگامي که به آنجا رفتم چون تنها مقداري مواد تميز کننده به من
داده بودند و چيزي مانند کف شور براي سابيدن وجود نداشت و من
تنبلي ام آمد که بروم و بگيرم !!! مسواک مانک هائي که آنجا بود
را برداشته با آن تمامي دستشوئي و لگن مستراح را حسابي
سابيده !!!!!! و سپس شسته و سر جايش گذاردم !!!!!!!!
ميبيني دوست من اين خانم ليسانسه اي !!! از مدرسه عالي
تلويزيون در ايران بود و هنگامي که ميديديش با دکوراسيوني !!!
اين ور و آن ور ميرفت که به پرنسس دايانا گفته بود زکي !!!!!!! نانا
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment